X
تبلیغات
پت ومت
کوهنورد
کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آیا به من ایمان داری؟
- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورددر حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بودو تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .

[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 11:4 ] [ بابی ]

[ ]

از خیلی خوب به خیلی بد

از خیلی خوب به خیلی بد

خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود .

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد .

آفتاب ... تبدیل شد به سایه ، به باران

شور و شوق .. تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز

خیلی زود .

با تا ابد شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت

و مرا دوست داشته باش تبدیل شد به جایی هم در

قلبت برای من در نظر بگیر

خیلی زود .

خیلی خوب .. زود تر از آنچه فکر می کردیم

تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود .

شل سیلوراستاین


[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 11:47 ] [ بابی ]

[ ]

مواظب باشین:
راستی بچه ها حواستون باشه کلمه عبوروبلاگتونو غیر از بلاگفا جای دیگه وارد نکنین حتی اگه صفحه ای اومد شبیه بلاگفا.

من دیشب این اشتباه وکردم وبلاگم هک شد با بدبختی پسش گرفتم.حواستونم به پیام خصوصیای وبلاگتونم خیلی باشه

بازم میگم خیلی خیلی موظب باشین.

[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 0:3 ] [ بابی ]

[ ]

چیزای بی ارزش:
بعضی ازمردم چیزای بی ارزش زیاد جمع میکنن مثل:

کارت پستال،تمبر،سنگ،پلاستیکای عکس دار ،گل خشک یاخیلی چیزای دیگه.

میدونین همین چیزای بی ارزش یه روز براتون ارزش پیدا میکنه؟

شما چی جمع میکنین؟

 

[ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 23:52 ] [ بابی ]

[ ]

عشق و منطق
 

سمت و سوی زندگیت را باید دگرگون کنی

از فکر به احساس .........از منطق به عشق..........و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه.

این کاری ممکن است و شدنی است.زیرا نغمه و آواز و ترانه به دلهای ما نزدیک تر است تا فکر.

رابطه نغمه و دل،رابطه طبیعی است. بدیهی است عشق برای دل ،طبیعی تراز منطق است.

منطق را می آموزند اما عشق آمدنی است نه آموختنی.

عاشقی نه به کسب است و نه به اختیار.

عشق سرشت و سرنوشت ماست.

منطق اختراع اجتماع است.

عشق موهبتی الهی است.این موهبت رسیده از میراث فطرت ماست.

 

مسیحا برزگر/زندگی را به رقص آور

[ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 19:42 ] [ بابی ]

[ ]

آواز خوش زندگی
بودن ،ضیافتی پرشکوه است ؛ خاکی ست حاصلخیز تا تو دانه ی وجودت را به درخت تناور عشق و نیایش تبدیل کنی و سرانجام باکانون آفریننده ی هستی یگانه شوی .

یک نوع دانایی وجود دارد که از خلال منطق به دست می آید .این یک نوع دانایی  را سواد هم میتوان خواند ؛ دانشی که تورا دگرگون نمیکند ، زیرا در سر میماند و به قلب تو راهی نمیابد .اگر دل تو نلرزد و دگرگون نشود فتو همان خواهی بود که هستی ؛ در جمع کتابها خواهی کوشید ،اما خحجابی را پس نخواهد زد . چنین دانشی باری بر دوش است .چنین دانشی تورا دانمشند میسازد اما چیزی از حماقت تو نخواهد کاست چنین دانشی ، بصیرت نمی بخشد ، پرتو نمی افکند جهش نمی آورد و تولدی دیگر نیست .فقط تلمبار کردن حافظه است و حافظه هم ظرفیتی پایان ناپذیر دارد .

 

مسیحا برزگر. آواز خوش زندگی

[ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 12:17 ] [ بابی ]

[ ]

چرا انسان ها تا به این حدرنج میبرند؟
زيرا در زندگيش ، جار و جنجال هست
اما موسيقي ِ خاموش نيست
 
زيرا در زندگيش ، ورّاجي‌هاي افكار هست
اما خلوت نيست
زيرا در زندگيش ناآرامي ِ احساس هست
اما بردباري نيست
زيرا در زندگيش ، هجوم ديوانه‌وار به اين‌سو و آن‌سو هست
اما آرام و قرار  ِ  بي‌مقصد نيست
 
و دست آخر ، زيرا در زندگيش ، "خود" حضوري فراوان دارد
اما خدا ، به هيچ وجه .

مسيحا برزگر


[ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 11:52 ] [ بابی ]

[ ]

عاشقانه آرام(نادرابراهیمی):
مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه .
جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .
احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز .
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند..

از کتاب یک عاشقانه آرام(نادرابراهیمی)

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 22:39 ] [ بابی ]

[ ]

نامه ی اول
 

چهل نامه ی كوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهيمی

اي عزيز!
راست مي گويم.
من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.
قلمم را ديده ام چنان كه گويي بخشي از دست زاست من است؛ و كاغذ را.
من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.
من اينجا «من» را ديده ام – كه اسير زندان بزرگ نوشتن بوده است، هميشه ي خدا، كه زندان را پذيرفته، باور كرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش كه بسيار بالاست دل خوش كرده...
و آن پنجره، تويي اي عزيز!
آن پنجره، آن در، آن ميله ها، و جميع صداهايي كه از دوردست ها مي آيند تا لحظه يي، پروانه وش، بر بوته ذهن من بنشيند، تويي...
اين، مي دانم مدح مطلوبي نيست
اما عين حقيقت است كه تو مهربان ترين زندانبان تاريخي.
و آن قدر كه تو گرفتار زنداني خويشتني
اين زنداني، اسير تو نيست –
كه اي كاش بود
در خدمت تو، مريد تو، بنده ي تو ...
و اين همه در بند نوشتن نبود
اما چه مي توان كرد؟
تو تيمار دار مردي هستي كه هرگز نتوانست از خويشتن بيرون بيايد
و اين، براي خوبترين و صبور ترين زن جهان نيز آسان نيست.
مي دانم.
اينك اين نامه ها
شايد باعث شود كه در هواي تو قدمي بزنم
در حضور تو زانو بزنم
سر در برابرت فرود آورم
و بگويم: هر چه هستي هماني كه مي بايست باشي، و بيش از آني، و بسيار بيش از آن. به لياقت تقسيم نكردند؛ والا سهم من، در اين ميان، با اين قلم، و محو نوشتن بودن، سهم بسيار نا چيزي بود: شايد بهترين قلم دنيا، اما نه بهترين همسر...

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 22:22 ] [ بابی ]

[ ]

سرزمین شاد:
 

شما تا حالا رفتین به سرزمین شاد،

همون جایی که همه کس هر روز شادن و آزاد،

همه لطیفه می گن و آواز می خونن،

آوازهای شاد می خونن،

و همه چیز سرزنده س و پر نشاط؟

توی سرزمین شاد،هیچ کس نیست نا شاد،

صدای خنده و شادی فراوون از همه جا میاد.

من قبلآ رفتم  به سرزمین شاد

وای!چه کسل کننده بود!

شل سیلوراستاین

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 16:54 ] [ بابی ]

[ ]

رویاهایی که همیشه رویا می مانند
چه طور می توانستم باور کنم تمام عمرم را وقف تماشای چهره اش کرده بودم و حالا دیگر....

روزی را که برای اولین بار دیدمش هیچ وقت فراموش نمی کنم او کتی چرم و شلواری جین پوشیده است. در نگاه اول اگر گوشواره هایش را نمی دیدم بدون شک او را پسری شیطون تصور می کرد ولی او با وجود لباس های پسرانه اش صدایی نازک، گوشواره های الماس و گردنبندی با حرف اول اسمش "s" بر گردن داشت که نشان می داد او یک دختر است. موهایش کوتاه بود و برقی شیطانی در نگاهش دیده می شد. گاهی فکر می کنم او در دنیا هیچ همتایی ندارد.

دوستانم او را مسخره می کردند زیرا در آن زمان خیابان های نیویورک پر بود از دخترهایی که موهای بلند خود را آرایش کردند و با لباس های دخترانه نگاه همه را به خود وا می داشتند ولی سارا با همه ی آن ها فرق داشت هیچ وقت او را با موهای بلند ندیدم هیچ گاه دامن یا پیرهن نمی پوشید تنها چهره ای که از او به یاد دارم لباس های مشکی و صورت بور و سفیدش است که مانند ماه می درخشد.

روزی که جرات صحبت با او را پیدا کردم او به جای صحبت در مورد علاقه ی من و ازدواج در مورد تیم بیسبال مورد علاقه اش حرف می زد و هر صحبتی را به آن ربط می داد و همین اخلاقش بود که من را بیشتر به خودش جذب می کرد.

بار دوم او مرا به خانه اش دعوت کرد. وقتی پا به اتاقش گذاشتم دهانم از تعجب بازماند، فکر می کردم اتاقش پر باشد از عکس بازیکنان و تیم های بیسبال یا به طریقی متناسب با سلایق پسرانه اش باشد ولی برعکس اتاقش پر بود از عروسک ها و وسایل کاملا دخترانه ی دیگر. ولی این بار هم تمام وقت در مورد اتاقش صحبت کردیم و من فقط توانستم اتاق خودم را برایش توصیف کنم.

ولی دیگر نمی شد به خانه اش بروم یا در پارک در مورد تیم های بیسبال بحث کنیم پس فکر کردم شاید نوشتن بهترین راه باشد پس خودکارم را برداشتم و پس از نوشتن چند شعر عاشقانه شروع به نوشتن متن اصلی نامه کردم. گاهی فکر می کردم اگر به او ابراز علاقه کنم عصبانی می شود و من دیگر نتوانم او را ببینم ولی باز به خود می گفتم اگر او هم مرا........

نامه به دستش رسید حدسم درست بود او هم مرا دوست داشت و همه چیز حاضر شده بود تا تمام رویاهای من به واقعیت بپیوندد ولی مثل اینکه این رویا می خواست فقط یک رویا بماند چرا که دیگر سارایی نبود و به جای سارا فقط یک قبر در قبرستان مانده بود و فقط چند نفرین که از دهان من خارج می شد و به آن راننده ی عوضی فرستاده می شد.....

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 16:40 ] [ بابی ]

[ ]

بیا عزیزم بیا!

 

بیا عزیزم بیا!
یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز،
کمى گوشت و لوبیا بار کن،
بعد برو سراغ اتومبیل و چرخ هایش را عوض کن،
بعد جوراب هایم را بشور،
بعد لباس هایم را رفو کن،
بعد بیا کنارم بنشین!
و پیپ ام را پر کن،
اما نه!
اول پیژامه ام را بیاور،
بعد یک قورى چاى دیگر دم کن،
همه اینکارها را که کردى،
حالا به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
من با بچه خواهرت بازى نکردم؟
هر شب او را ماشین سوارى نبردم؟
به تو اجازه ندادم ماشینم را بشویى؟
به تو نگفتم که دارى چاق مى شوى؟

چرا نمى فهمى؟ که همه اینها از نظر یک مرد یعنى عشق؟

حالا بیا و کنارم بنشین
اما نه!
لطفاً قبل از آن لباس هایم را اتو کن،
پیژامه ام را بیاور،
غذایم را بپز،
بعد یک قورى دیگر چاى دم کن،
و بعد به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
لعنت بر هرچه فمینیست!


. .. شل سیلوراستاین .. .

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 16:15 ] [ بابی ]

[ ]

من نبودم

من نبودم

 کسی در خانه ات را کوبید

من نبودم

کسی که به تو سلام داد

من نبودم

کسی که سالها عاشق تو بود......

و هر کجا که می رفتی

دنبالت می کرد....

دروغ گفتم

من بودم!.

من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.

با این حال

آری!من بودم که عاشق تو بودم

هنوز هم عاشقت هستم

حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم.......

و تو گریه می کنی و می گوئی

"چرا این را زودتر نگفتی؟!"...........

شل سیلوراستاین

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 15:50 ] [ بابی ]

[ ]

رازهای زندگی برتر(سری یازدهم):
۱.حساسه اشکارساز دوددر منزلت نصب کن

۲.وقتیکه صبح به سرکارت میرسی،بگذاراولین جمله ات درتمام روز برای همه خوشحال کننده باشد.

۳.از زندگی خودبه عنوان یک شگفتی بهره ببرنه به عنوان یک توجیه.

۴.برای تفریح وسرگرمی وشرکت در جشن عمومی،یک شهرکوچک راانتخاب کن.

۵.هنگام مسافرت کارتی رادر کیف خودبگذارکه حاوی نام،تلفن منزل،شماره دوست یافامیل نزدیک،اطلاعات مهم پزشکیبعلاوه شماره تلفن هتل یا محل اقامتت باشد.

۶.شجاع باش.هنگامیکه به گذشته زندگیت نگاه میکنی،تاسف خواهی خوردازاینکه بعضی ازکارهارابیشتر از یکبار می توانستی انجام دهی ولی انجام ندادی.

۷.فرصت هارا جستجوکن نه امنیت را.قایق دربندامن است،ولی لاجرم کف ان پوسیده خواهدشد.

۸.هرازگاهی شانس خودرا دربوته ازمایش بگذار.

۹.به جای استفاده از کلمات((اگرفقط))،سعی کن کلمات((دفعه بعد))راجایگزین کنی.

۱۰.برای خریداری حیوانات از اماکن مجاز اقدام کن.

۱۱.هرچیری راکه توسط تبلیغ کننده های خوراکی سوپرمارکت عرضه میشود،امتحان کن.

۱۲.کتاب موردعلاقه ات رادوباره بخوان.

۱۳.به نحوی زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند((هیچ تاسفی وجودندارد)).

۱۴.برای انکه مسئله ای به طوررمانتیک پایان یابد،بسادگی بگو(ـهمه اش تقصیرمن بود))

۱۵.تمام عکس های قدیمی خودرا مرورکن.ده قطعه ازانهاراانتخاب کن وبه کابینت های اشپزخانه ات بچسبان،وهر۳۰روز انهاراعوض کن.

۱۶.هرگز هنگام نزاع باهمسرت منزل راناگهان ترک نکن.

۱۷.فکرنکن که قیمت بالاتر همیشه به معنای کیفیت بالاتراست.

۱۸.شربت مخصوص لیمونادازداروخانه تهیه کن.

۱۹.همیشه امادگی داشته باش که ممکن است دریک لحظه همه چیزت رااز دست بدهی.

۲۰.فریب نخور.چنانچه چیزی برای واقعی بودن زیاده ازحدخوب به نظربرسد،احتمالا خوب است.

جکسون براون

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 10:41 ] [ بابی ]

[ ]

چيزهايي كه نگفتم
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن .
نگفتم : برگرد
و يك بار ديگر به من فرصت بده .
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
نگفتم : عزيزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.
گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ،
من آن را سد نخواهم كرد.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم
نگفتم : اگر تو نباشي
زندگي ام بي معني خواهد بود.
فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم
گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.
نگفتم :باراني ات را درآر...
قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم :جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ،
خدا به همراهت .
او رفت
و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.

شل شیلوراستاین

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 9:36 ] [ بابی ]

[ ]

وصیت نامه پادشاه یونان


پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: ((من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید)). فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: ((اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند)) . ((ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.)) مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت. ((پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: ((من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.))


آخرین گفتار الکساندر: ((بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تااینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت.))

منبع : www.khatekhalagh.com

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 0:22 ] [ بابی ]

[ ]

عادت به شرایط:

ایاتابه حال به اجبار به دستشویی یا حمام عمومی رفته اید که بوی بدبدهدبه طوری که حالت خفه شدندبه شما دست بدهد؟

دقت کرده ایدکه بهداز۵دقیقه،دیگر به ان شدت بوی بدرا احساس نمی کنید؟!واگرتصادفایک ساعت انجا گیربیفتیدممکن است بگویید:

((انگاراصلا بوی بدی نمی یابد!))

قانونی داریم که اینجا صادق است:

((ما به محیط مان عادت میکنیم.))

اگربا ادم های بدبخت نشست وبرخاست کنید،کم کم به بدبختی عادت میکنیدوفکرمیکنیدکه این طبیعی است!

اگربا ادم های غرغروهمنشین باشیدعیب جووغرغرو میشویدوان راطبیعی میدانید!

اگردوست شمادائما دروغ بگوید،درابتداازدستش ناراحت می شویدولی نهایتا شما هم عادت میکنیدبه دیگران دروغ بگویید.واگرمدت طولانی با چنین دوستانی باشید،به خودتان هم دروغ خواهیدگفت.

اگرباادم های خوشحال وپرانگیزه دمخورشوید،شما هم خوشحال وپرانگیزه میشویدواین امربرایتان کاملا طبیعی میشود.

ازیک روز تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شویدوگرنه افرادمنفی شناراپایین می کشندواصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوید.

اندره متیوس

 

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 22:42 ] [ بابی ]

[ ]

عشق یعنی:
عشق یعنی:

برین ادامه مطلب

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 22:18 ] [ بابی ]

[ ]

زیباترین بچه دنیا:
برای دیدن زیباترین بچه دنیا برین ادامه مطلب ونگاه کنین:
ادامه مطلب

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 21:51 ] [ بابی ]

[ ]

برای دریافت بایدداد
اگرچیزی را می خواهی،انراببخش!احمقانه به نظر می رسد.اینطورنیست؟اما حقیقت این است که برای بیشتر به دست اوردن هرچیز،بایدبخشی ازان راببخشیم.کشاوری که دانه های بیشترمی خواهدباید بخشی از دانه های خودرا به زمین ببخشد.

وقتی لبخند کسی رامیخواهید بایدلبخندخودرا ارزانی کنید.اگرعشق میخواهیدبایدعشق بورزید.اگرکمک دیگران را میخواهیدبایدبه انها کمک کنید.اگرمیخواهیدمشت بخورید باید به کسی مشت بزنیدواگرمیخواهید که مردم به شما پول بدهند،بخشی ازپولتان را به دیگران بدهید.

اندره متیوس

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 21:12 ] [ بابی ]

[ ]

انسان درجستجوی معنی:
‎... آنچه انســـــــــــــــان‌ها را از پـــــــــــــــا در می‌آورد، رنـــــــــــــــج‌ها و سرنوشت نامطلوبشان نیـــــــــــــــست بلکه بی‌معنا شدن زندگی است که مصیبت بار‌تر است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می‌توان معنایی یافت...!

... رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می‌تواند به خوشبختی و عشق بیاندیشد، ولو برای لحظه‌ای کوتاه به معشوقش می‌اندیشد. بشر در شرایطی که خلا کامل را تجربه می‌کند، و نمی‌تواند نیازهای درونی‌اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او بر می‌آید این است که در حالی که رنج‌هایش را به شیوه‌ای راستین و شرافتمندانه تحمل می‌کند، می‌تواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه‌ای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند...!

ویکتورفرانکل

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 14:6 ] [ بابی ]

[ ]

جمله های کوتاه بزرگان:
به کجا میرویم؟

کسی راکه درمورد اینده اش رویایی ندارد به من نشان دهید تا من کسی را نشانتان دهم که نمی داند به کجا میرود.

دنیس ویلتی

یک معما

ممکن است مرا بشناسید

من همراه همیشگی شما هستم

من بهترین یاروسنگین ترین بارشما هستم

من شمارا به پیش یا عقب میرانم.

من فرمانبر شما هستم

من به اسانی اداره میشوم فقط بایدبامن قاطع باشید

دقیقا به من نشان دهید که میخواهید چگونه انجام شود.

وپس از یکی دوبار تکرار

خودبه خود انجامش خواهم داد

من خدمت گذار همه مردان وزنان بزرگ هستم

والبته خدمت گذار همه شکست خورده ها نیز هم.

ممکن است مرا برای سازندگی یا تخریب به کار اندازید

بامن راحت وسهل باشید تا به راحتی تخریب تان کنم

وبامن قاطع باشیدتادنیارابه زیرپایتان بیاورم

من که هستم؟

من عادتم!

دنیس ویتلی

زندگی ناگریزت نمی کند

ثابت قدم،بی رحم،صبور،مفید،خشمگین،

منطقی،بی فکر،دوست داشتنی،عجول،

ازاداندیش،عصبی،محتاط،سخت گیر،بردبار،

ولخرج،ثروتمند،مظلوم،موقر،بیمار،ملا حظه کار،

بامزه،خرفت،سالم،حریص،زیبا،تنبل،

حساس،ابله،دست ودلباز،درتنگنا،صمیمی،

خوش گذران،سخت کوش،فریب کار،خردمند،

بوالهوس،عاقل،خودخواه،مهربان،فداکار،

باشی...

اماناگزیرت میکندپیامد

گزینه هایت رابپذیری.

ریچاردباخ

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 13:40 ] [ بابی ]

[ ]

ارزوی مرد:
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو ت…… داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه.
مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو ت…… داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی : مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند.

 

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 12:14 ] [ بابی ]

[ ]

نامه هایی از هستی(سری سوم)
یه رازی

که سالهاست یه جایی تویه غاری مدفون شده رو

میخوام همین حالا برات فاش کنم...

((به جای منطق،احساساتت روانتخاب کن

وهمیشه عشق بورز،عشق بورزوعشق بورز.))

 

 

تمام کاری که باید انجام بدی

اینه که خودت باشی.

هیچ چیزی رونبایدبرای کسی ثابت کنی.

 

 

راهنمای استفاده ازقدرت تجسم برای افرادپیشرفته،

برای کسانی که

به دنبال شفای بیماری های درمان نشدنی هستن

یادوست دارن ارامش وصلح درجهان حکمفرما بشه:

((نخست درباره ی چیزی که میخواهید فکرکنید

وسپس رهایش کنید.))

 

 

این بستگی به

اندازه ایمان وباورت داره

که اتفاقای عجیب وغریب توی زندگیت رخ میدن یانه.

مایک دلی

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 11:14 ] [ بابی ]

[ ]

عجایب هفتگانه ی خلقت:
معلمی ازدانش اموزان خاست تاعجایب هفت گانه ی جهانرافهرست وار بنویسند.دانش اموزان شروع به نوشتن کردند.معلم نوشته های انهاراجمع اوری کرد.باانکه همه جواب هایکی نبودند،اما بیشتر دانش اموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر،تاج محل،کانال پاناما،کلیسای سن پیتر،دیواربزرگ چین،..

درمیان نوشته ها کاغذسفیدی به چشم میخورد.

معلم پرسید:

((این کاغذسفید مال چه کسی است؟))

یکی از دانش اموزان دست خودرابالابرد.

معلم پرسید:

((دخترم چرا چیزی ننوشته ای؟))

دخترک جواب داد:

((عجایب موجوددرجهان خیلی زیادهستند ومن نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام رابنویسم.))

معلم گفت:

((بسیار خوب،هرچه درذهنت است به من بگو،شایدبتوانم کمکت کنم.))

دراین هنگام دخترک مکثی کردوگفت:

((به نظرمن عجایب هفت گانه جهان عبارتنداز:لمس کردن،چشیدن ،دیدن،شنیدن،احساس کردن،خندیدن وعشق ورزیدن.))

پس از شنیدن سخنان دخترک،کلااس درسکوتی محض فرورفت.

به راستی عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ماانهارا ساده ومعمولی می انگاریم...

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 10:31 ] [ بابی ]

[ ]

درقیرشب:
دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا میخواند،

لیک پاهایم درقیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این  تاریکی:

درودیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزداگرروی زمین

نقش وهمی است زبندی رسته.

 

نفس ادم ها

سربه سر افسرده است.

روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا

هرنشاطی مرده است.

 

دست جادویی شب

در به روی من وغم می بندد.

می کنم هرچه تلاش،

او به من میخندد.

 

نقش هایی که کشیدم درروز،

شب زراه امدوبا دود اندود.

طرح هایی که فکندم درشب،

روز پیدا شدو با پنبه زدود.

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها،پاهادرقیرشب است.

سهراب سپهری

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 0:0 ] [ بابی ]

[ ]

خودت باش:
روزی رئیس جمهورسابق امریکا،کالوین کولیج،تعدادی ازدوستان محل زادگاهش رابرای صرف شام به کاخ سفیددعوت کرد.مهمان ها نگران بودندکه چطوراداب غذا خوردن را به جااورند.

سرانجام تصمیم گرفتند هرکاری رئیس جمهور انجام داد به تقلیدازاوان ها هم همان کارراننجام می دهند.

همه چیزبه خوبی پیش می رفت تااینکه زمان صرف قهوه رسید.رئیس جمهور قهوه خودرادرنعلبکی ریخت دوستانشان هم همین کارراکردند.رئیس جمهور مقداری خامه به قهوه اضافه کرد،دوستانش هم همین کارراکردند.سپس رئیس جمهور روی صندلی خم شد ونعلبکی راروی زمین جلوی گربه اش گذاشت...

نتیجه:

شمانباید مانندپدر،مادر،برادریا حتی دوستان تان باشید.مگراینکه او همان کسی است که شما می خواهیدباشید.شما نبایدمانندپدرپدرتان،یاحتی پدرپدربزرگتان باشید.شماشاید شکل چانه یاگونه ها،یاچشمانتان را به ارث ببرید اما تقدیرشما این نیست که ردیازنی شوید که قبل ازشما امده است.تقدیر شما این نیست که مانندانهازندگی کنید.بنابرین اگر قراراست چیزی رابه ارث ببرید،شجاعت انها،انعطاف پذیری انها رابه ارث ببرید،زیراتقدیرشما فقطاین است که همان شخص شویدکه خودتان تصمیم میگیرید باشید.

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 23:41 ] [ بابی ]

[ ]

ترانه ای بخوان...
ترانه ای بخوان که هیچ کسی نخوانده باشد

فکری بکن که هیچ کسی درسرنپرورانده باشد

به جاده ای قدم گذار که هیچ کسی دران گام ننهاده باشد

اشکی بریز که هیچ کسی برای خدانریخته باشد

صلح وارامشی به افرادببخش که هیچ کسی به انان نبخشیده باشد.

ازاوطلب کن تاترا که درهیچ کجا پذیرانیستند،بپذیرد

همه راباعشقی که هیچ کس تابه حال احساس نکرده دوست بدار وشجاعانه با قدرتی مهارناپذیر درنبردزندگی مبارزه کن.

پارماهانسایوگاناندا

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 23:6 ] [ بابی ]

[ ]

جمله سازی:
بااین سه تاکلمه بی ربط جمله بسازید:

فلفل،(دختریاپسر)،گل

اگه تونستین

 یه جمله ها نه بیشتر.

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 22:50 ] [ بابی ]

[ ]

جمله هایی ازبزرگان:

قبل ازازدواج هرمردی میگوید حاضراست زندگی اش رابه خاطرتوکناربگذارد،اما پس ازازدواج حتی روزنامه اش را کنارنمیگذاردتابه تو صحبت کند.

هلن رولند

بعضی ادمها هزاران دلیل دارند برای اینکه چرا نمی توانند ان کاری راکه می خواهندانجام دهند،درحالی که ان چیزی که انها لازم دارندفقط یک دلیل است واینکه((چرا میتوانند))

ویلس ار.ویتنی

تفاوت بین افراد موفق وناموفق این است که افرادموفق خودرا به انجام کارهایی عادت داده اندکه افرادناموفق ازانها بیزارند.این کارها همان هایی هستند که افرادموفق نیز ازانجامشان بیزارندولی به هرحال انهارا انجام می دهند،چون میداننداین هزینه موفقیت است.

خیلی از افراد میخواهند نتایجی راکه میگیرندتغییربدهند،اماحاضرنیستندخودراتغییربدهند.درنتیجه محدودباقی می مانند.

جیمزالن

ازهمه پنجره ها منظره یکسانی دیده میشود.امابعضی هامتفاوت میبینند.

اردال دمیر قیران

 

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 22:24 ] [ بابی ]

[ ]

آنچه که يک زن مي خواهد:

بدون اينکه غر بزنيد تا اخرش بخونيد شايد شما مردها يه روزي انصاف بخرج بديد و به زن ها اين حق انتخاب را که چه مي خواهند را بديد...


روزي روزگاري پادشاه جواني به نام آرتور بود که پادشاه سرزمين همسايه اش او را دستگير و زنداني کرد. پادشاه مي توانست آرتور را بکشد . اما تحت تاثير جواني آرتور و افکار و عقايدش قرار گرفت. از اين رو، پادشاه براي آزادي وي شرطي گذاشت که مي بايست به سؤال بسيار مشکلي پاسخ دهد.

آرتور يک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بيابد، و اگر پس از يکسال موفق به يافتن پاسخ نمي شد، کشته مي شد.

سؤال اين بود: زنان واقعاً چه چيزي ميخواهند؟

اين سؤالي حتي اکثر مردم انديشمند و باهوش را نيز سرگشته و حيران مي نمود و به نظر مي آمد براي آرتور جوان يک پرسش غيرقابل حل باشد.

اما از آنجايي که پذيرش اين شرط بهتر از مردن بود، وي پيشنهاد پادشاه را براي يافتن جواب سؤال در مدت يک سال پذيرفت.

آرتور به سرزمين پادشاهي اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهي کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشيش ها، از مردان خردمند، و حتي از دلقک هاي دربار... او با همه صحبت کرد، اما هيچ کسي نتوانست پاسخ رضايت بخشي براي اين سؤال پيدا کند.

 بسياري از مردم از وي خواستند تا با جادوگر پيري که به نظر مي آمد تنها کسي باشد که جواب اين سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال مي رفت دستمزد وي بسيار بالا باشد چرا که وي به اخذ حق الزحمه هاي هنگفت در سراسر آن سرزمين معروف بود.


وقتي که آخرين روز سال فرا رسيد، آرتور فکر کرد که چاره اي به جز مشورت با پيرزن جادوگر ندارد.

پيرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کندپير زن جادوگر مي خواست که با لُرد لنسلوت، نزديکترين دوست آرتور  نجيب زاده ترين دلاور و سلحشور آن سرزمين ازدواج کند!

آرتور از شنيدن اين درخواست بسيار وحشت زده شد.

پير زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط يک دندان داشت، بوي گنداب ميداد، صدايش ترسناک و زشت و خيلي چيزهاي وحشتناک و غيرقابل تحمل ديگر در او يافت ميشد. آرتورهرگز در سراسر زندگي اش با چنين موجود نفرت انگيزي روبرو نشده بود، از اينرو نپذيرفت تا دوستش را براي ازدواج با پيرزن جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنين هزينه وحشتناکي را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از اين پيشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

او گفت که هيچ از خودگذشتگي اي قابل مقايسه با نجات جان آرتور نيست.

از اين رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پيرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

سؤال آرتور اين بود: زنان واقعاً چه چيزي مي خواهند؟

پاسخ پيرزن جادوگر اين بود:

 " آنها مي خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند. به عبارتي خود مسئول انتخاب نوع زندگي خودشان باشند"

همه مردم آن سرزمين فهميدند که پاسخ پيرزن جادوگر يک حقيقت واقعي را فاش کرده است و جان آرتور به وي بخشيده خواهد شد، و همينطور هم شد. پادشاه همسايه،آزادي آرتور را به وي هديه کرد و لنسلوت و پيرزن جادوگر يک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند ماه عسل نزديک ميشد و لنسلوت خودش را براي يک تجربه وحشتناک آماده مي کرد،در روز موعود با دلواپسي فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره اي منتظر او بود؟

زيباترين زني که به عمر خود ديده بود بر روي تخت منتظرش بود.

لنسلوت شگفت زده شد و پرسيد چه اتفاقي افتاده است؟

زن زيبا جواب داد: از آنجايي که لرد جوان با وي به عنوان پيرزن جادوگري  با مهرباني رفتار کرده بود، از اين به بعد نيمي از شبانه روز مي تواند خودش را زيبا کند و نيمي ديگر همان زن وحشتناک و عليل باشد. سپس پيرزن جادوگر از وي پرسيد: " کداميک را ترجيح مي دهد؟

زيبا در طي روز و زشت در طي شب، يا برعکس آن...؟"

لنسلوت در مخمصه اي که گير افتاده بود تعمقي کرد.

اگر زيبايي وي را در طي روز خواستار ميشد آنوقت مي توانست به دوستانش و ديگران، همسر زيبايش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پير را داشته باشد!

يا آنکه در طي روز اين جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولي در شب، زني زيبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشي رابا وي بگذراند... 


اگر شما يک مرد باشيد و اين مطلب را بخوانيد کداميک را انتخاب مي کنيد...

انتخاب شما کداميک خواهد بود؟

اگر شما يک زن باشيد که اين داستان را مي خواند، انتظار داريد مرد شما چه انتخابي داشته باشد؟

 انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقيه داستان را بخوانيد بنويسيد.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد اين بود...:

لنسلوت نجيب زاده و شريف، مي دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخي به سؤال آرتور داده بود؛

 از اين رو جواب داد که اين حق انتخاب را به خود او مي دهد تا خودش در اين مورد تصميم بگيرد. با شنيدن اين پاسخ، پيرزن جادوگر اعلام کرد که براي هميشه و در همه اوقات زيبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به اين مسئله که آن زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگي خودش باشد...

احترام گذاشته بود.

اکنون فکر مي کنيد که نکته اخلاقي اين داستان چه بوده است؟...

تا نظر شما چه باشد...

http://www.iranian.com

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 15:30 ] [ بابی ]

[ ]

ادمکش فراری

ادمی راکشته بود.

چند روزي چيزي نخورده و بسيار گرسنه بود. او جلوي مغازه میوه فروشی ايستاد و به پرتقال هاي بزرگ و تازه خيره شد. اما بي پول بود.

بخاطر همين دو دل بود که پرتقال را به زور از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدائي کند.

دستش توي جيبش تیغه چاقورا لمس مي کرد که به يکباره پرتقالي را جلوي چمشش ديد. بي اختيار چاقو را در جيب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد ميوه فروش گرفت.

ميوه فروش گفت : بخورنوش جانت ، پول نمي خواهم .

سه روز بعد آدمکش فراري باز در جلو دکه ميوه فروش ظاهر شد.

 اين دفعه بي آنکه کلمه اي ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراري دهان خود را باز کرده گوئي ميخواست چيزي بگويد، ولي نهايتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتي که بساط خود را جمع مي کرد، صفحه اول يک روزنامه به چشمش خورد.ميوه فروش مات و متحير شد وقتي که عکس توي روزنامه را شناخت.  عکس همان مردي بود که با لباسهاي ژنده از او پرتقال مجاني ميگرفت. زير عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و براي کسي که او را معرفي کند نيز مبلغي بعنوان جايزه تعيين کرده بودند.

ميوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پليس ها چند روز متوالي در اطراف دکه در کمين بودند. سه چهار روز بعد مرد جنايتکار دوباره در دکه ميوه فروشي ظاهر شد، با همان لباسي که در عکس روزنامه پوشيده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئي متوجه وضعيت غير عادي شده بود. دکه دار و پليس ها با کمال دقت جنايتکار فراري را زير نظر داشتند. او ناگهان ايستاد و چاقويش را از جيب بيرون آورده و به زمين انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتي وارد حلقه محاصره پليس شده و بدون هيچ مقاومتي دستگير گرديد.

موقعي که داشتند او را مي بردند زير گوش ميوه فروش گفت :

” آن روزنامه را من پيش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان .

سپس لبخند زنان و با قيافه کاملاً راضي سوار ماشين پليس شد. ميوه فروش با شتاب آن روزنامه را بيرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نويس را ديد که نوشته بود :

من ديگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. . هنگامي که داشتم براي پايان دادن به زندگيم تصميم ميگرفتم، نيکدلي تو بود که بر من تاثير گذاشت . بگذار جايزه پيدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 15:11 ] [ بابی ]

[ ]

تغییرخود
برسرگور کشیشی درکلیسای وست مینستر نوشته شده است:کودک که بودم میخواستم دنیاراتغییردهم.بزرگتر که شدم فهمیدم دنیابزرگ است،من بایدانگلستان راتغییردهم.بعدها انگلستان راهم بزرگ دیدم وتصمیم گرفتم شهرم راتغییردهم.درسالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.اینک دراستانه مرگ هستم می فهمم که اگرروزاول خودم راتغییرداده بودم،شاید میتوانستم دنیا راتغییردهم.

((کسی که میخواهددنیاراتغییر دهدنخست بایدخودرا تغییردهد.))سقراط

 

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 13:11 ] [ بابی ]

[ ]

لیوان شیر:
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 12:49 ] [ بابی ]

[ ]

شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 12:14 ] [ بابی ]

[ ]

ایا تابه حال به معنای زندگی خود فکرکرده اید؟!
بدون شک دردنیای امروزما که پراز فرازونشیب های متفاوت است مابه این معنااحتیاج داریم.هریک از ما باید برای زندگی خود پیداکنیم.معنازندگی هرکس خاص وویژه خوداوست زیرابرداشت هرکس اززندگی متفاوت است.شخصیت هرفرد مجموعه ای است ازاستعدادهای بالقوه ای که دروجودش قراردارد،انچه ازکودکی درنحوهی تربیت وتعلیم او درخانواده اموخته وانچه جامعه به او میدهدمجموعه ای است ازباورها،نگرش هاوبایدونبایدهایی که هنجارهی یک جامعه است.

پس هرفرد متناسب باانچه که ازگذشته به همراه داردمعنایی خاص خودرا برای زندگی متصورمی شود.

به عقیده فرانکل معنی جویی حقیقتی انکارناپذیر درزندگی انسان است وماهیت اصلی بشریت همین حقیقت است که الهام بخش وجود انسان میگردد.

این معنا دارای نیروی شفابخشی است که میتواندبه زندگی جهت دهد وفردرا برای رسیدن به هدفش یاری کند.

اگر چه انسان قادر به جبران گذشته نیست اما با پیداکردن راه اینده میتواند گذشته راانگونه که دوست دارد جبران کند وراه خودشکوفایی استعدادهایش راپیداکند.گذشته هرفرد هرقدرهم که باشکست وناکامی توام باشد می تواندبا نگاهی صحیح وعمیق راه موفقیت اینده را فراهم اورد.بسیاری اوقات کاستی هاهمچون چراغ هشداری برای کسب موفقیت وتکامل دراینده عمل میکند.

وهمین نگرش به انان کمک کرد معنای ان حادثه رادریابندوبا عینک جدید به ان اتفاق نگاه کنند این راز فرانکل بود.

او به همنوعانش اموخت که گردوغباتر عینک خودرا بزدایند وبدانند که به جای امکانات،میتوانند واقعیت رادراختیارگیرند.

واقعیاتی که محتوی ان تنها کارهای انجام داده شده نیست،بلکه عشق محبتی است که به دردها ورنج هایی می ورزد که ان را شجاعانه به دوش می کشد.

منبع:انسوی اندیشه ۲

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 12:0 ] [ بابی ]

[ ]

معنی تنهادرلذت وشادمانی نیست
فرانکل بر این باور است که مابایدبر((تکاپوی اندیشه ای))تمرکزکنیم که دران ،فشارعصبی،حداقل تا ان هنگام که به معنایی راه برد،برای سلامت روانی لازم وضروری است.

انسان هابرای اینکه درگیر کوشش برای نیل به یک هدف ارزشمندشوند،به فشارعصبی وتنش نیاز دارند.

اوباورداشت انچه انسان ها را ازپای درمی اورد رنج وسختی زندگی نیست بلکه از بین رفتن معنای زندگی است.

معنی تنهادرلذت وشادمانی نیست بلکه دررنج ومرگ نیز هست.

از دیدگاه او زندگی زندگی جاده پرپیچ وخمی است،پشت هرپیچ داستانی قراردارد.

داستانی نیمه نوشته که اگر چه برخی از قسمت های ان برماتحمیل میشوداما درنهایت این ما هستیم که بازاویه دید خودبه این قسمت ها شکل میدهیم دیگر قسمت های ان را میسازیم

همه مادرزندگی گرفتار شرایطی میشویم که خودبه وجوداورنده ان نبودیم،بیماری،مرگ عزیزی یا...درست است که در به وجودامدن انها ازاد نبودیم اما قادریم در مقابل مصیبت ،خودتصمیم بگیریم که تسلیم شویم یادر مقابل ان قد اعلم کنیم.

انسان زیر سلطه شرایطی که با ان روبرو می شود قرار ندارد بلکه این شرایط است که مطیع عزم اوست.

از دیدگاه اودر هر مصیبتی معنایی نهفته است،اگر بپذیریم جهانی که ما دران زندگی میکنیم جهان مفاهیم ونشانه هاست،هررویدادی پیامی است برای انسان هوشیار تاان را خوب ببیند وپیام نهفته اش رادرک کند.افراد باراهنمای روانشناسان میدان دید خودرا وسعت دهندتامعناوارزش نهفته شده دران مصیبت راببینندان گاه قادر خواهند بود شجاعانه ان را بپذیرند وبا ان مبارزه کنندووقتی به پذیرش برسند می توانند به وظایف ومسئولیت های خودرسیدگی کنند.

انسان باید دریابد غم هاومرگ است که واقعیت بودن وزندگی را توجیه می کند ووجود انسان راشکوفا می سازد واورا به تعالی میرساند پس باید این هارااز دریچه دیگری نگاه کرد.

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 0:40 ] [ بابی ]

[ ]

سخنان فردریش نیچه:
 

بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . فردریش نیچه

همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. فردریش نیچه

کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است. فردریش نیچه

حقیقت مانند دریا است که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. فردریش نیچه

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 23:55 ] [ بابی ]

[ ]

جمله هایی از چارلی چاپلین
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید. چارلی چاپلین

 

فیلمسازان باید به این نکته نیز بیاندیشند که فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد. چارلی چاپلین

 

برهنگی بیماری عصر ماست. چارلی چاپلین

 

از دشمن خود یکبار بترس و از دوست خود هزار بار. چارلی چاپلین

 

درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است . چارلی چاپلین

 

من دریافته ام که ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند که مصمم به داشتن چنین ایده هایی باشیم. چارلی چاپلین

 

نقاش کامل آنست که از هیچ برای خود سوژه بسازد. چارلی چاپلین

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی را داشتی ،اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص. چارلی چاپلین

 

این یکی از تضادهای زندگی ما است ،که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام میدهد .چارلی چاپلین

 

خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست . هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده را نابود نکرده است. چارلی چاپلین اگر روزی خیانت دیدی،بدان که قیمتت بالاست . چارلی چاپلین

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 10:9 ] [ بابی ]

[ ]

همیشه جرأت کن
وقتی روزی جدید شروع می شود، جرأت کن و قدر شناسانه تبسمی کن. وقتی به تاریکی رسیدی، جرأت کن و اولین کسی باش که شمعی روشن می کند. وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اولین کسی باش که آن را محکوم می کند. وقتی به دشواری برخورده ای، جرأت کن و به کارت ادامه بده. وقتی به نظر می رسد زندگی به زمینت می زند، جرأت کن و با آن بستیز. وقتی احساس خستگی می کنی، جرأت کن و به راهت ادامه بده. وقتی زمانه سخت می شود، جرأت کن و از آن سخت تر شو.

وقتی عشق آزارت می دهد، جرأت کن و دوباره عاشق شو. وقتی کسی را در رنج دیدی، جرأت کن و او را التیام بده. وقتی کسی را دیدی که گم شده است، جرأت کن و راه را به او نشان بده. وقتی دوستی به زمین افتاد، جرأت کن و اولین کسی باش که دستش را بسویش دراز می کند. وقتی احساس شادمانی می کنی، جرأت کن و دل کسی را شاد کن. وقتی روز به انتها می رسد، جرأت کن و به این احساس برس که بیشترین تلاشت را کرده ای. جرأت کن و به بهترین کسی که می توانی تبدیل شو. همیشه جرأت کن.

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 9:44 ] [ بابی ]

[ ]

نامه ونگوگ به برادرش 2:
نوعي تنبلي هست كه از سستي و بي حالي يا ضعف شخصيت و پوچي سر چشمه ميگيزد اگر معتقدي كه من تنبلم حتما فكر ميكني كه من اينطور هستم.ولي تنبلي ديگري هم وجود دارد كه از اشتياق زياد به كار ناشي ميشود.ادم كاري را كه مي خواهد انجام دهد كه توانش را ندارد.دست و پايش بسته است ابزار لازم را در اختيار ندارد و نميداند كه چه بايد بكند.به همين خاطر دست روي دست مي گذارد هيچ كاري انجام نمي دهد.گاه اتفاق مي افتد كه چنين ادمي حتي نميداند چه كاري از دستش بر مي ايد ولي همين ادم به هر حال حق زندگي دارد او احساس ميكند كه به درد كاري مي خورد.مي داند كه چيزي در وجودش زنده است ولي حتي نميداند كه ان چيز چيست.اين نوع تنبل با تنبل نوع اول فرق دارد.شايد بهتر باشد تو مرا جزو اين دسته از تنبل ها بداني.

پرنده اي را مجسم كن كه درون قفسي زندانيست.فصل بهار كه ميرسد اين پرنده ميداند كه كاري بايد انجام دهد.پرنده ي زنداني ميداند كه به درد اين فصل مي خورد.ميداند كه كاري از عهده ي او بر مي ايد ولي نمي تواند بفهمد كه ان كار چيست.سپس احساس ميكند كه ميتواند مثل تمام پرندگان اشيانه بسازد تخم بگذارد جوجه بياورد و زنده باشد.سعي مي كند كاري را انجام دهد كه برايش به وجود امد.درون قفس خود را پيچ و تاب مي دهد سرش را محكم به ميله هاي قفس ميكوبد ولي نمي تواند خود را رها كند از شدت درد بيهوش مي شود و وقتي به هوش مي ايد گوشه اي مي نشيند و به بيرون از قفس خيره ميماند.

حال پرنده ي ديگري را مجسم كن كه در بيرون از اين قفس در حال پرواز است.ان پرنده ي از همه جا بي خبر به پايين نگاه ميكند و پرنده ي اولي را درون قفس بي حال ميبيند.فكر مي كند كه شايد ان پرنده ي درون قفس دستش به كار نمي رود دست روي دست گذاشته و خود را از هر كاري بازنشسته كرده است.ببه هر حال پرنده ي زنداني به زندگي اش ادامه مي دهد انچه در درونش ميگذرد از بيرون معلوم نيست.به نظر ميرسد كه حالش كاملا خوب است.بچه هايي هم كه زندانيش كردن برايش اب و دانه مي اورند و فكر مي كنند پرنده ي شان از هر لحاظ وضع مساعدي دارد پرنده ي زنداني ما از درون قفس مي بيند كه هوا طوفاني است مي خواهد خود را ميان طوفان بيندازد اما نمي تواند.بر سرنوشتش لعنت ميفرستد از انچه بر سرش امده عصباني ميشود و فرياد ميزند كه من در قفسم.من در قفس مانده ام.مثل شما پرنده ها من هم پرنده ام.همه چيز دارم اي احمقها.هر چيزي كه لازم داشته باشم در اختيارم است.فقط يك چيز كم دارم.ازادي ندارم.ازادي ندارم تا پرنده باشم مثل همه ي پرنده ها.

انسان نيز ميتواند وضعيت مشابهي داشته باشد و همچون ان پرنده ي در قفس تنبل به نظر برسد.به هر حال ادم هميشه نمتواند بفهمد كه چه چيزي او را زنداني كرده چه چيز او را به بند ميكشد و در نهايت به دفنش منجر ميشود.اما انچه مسلم است ادم هميشه ميتواند قفس پيرامون خود را احساس كند ديوار هايش را درك كند و نرده هاي اهني اش را در اطراف خود ببيند.ايا انچه ميگويم تماما خيال بافيست؟من كه اين طور فكر نمي كنم.ادم در ان شرايط است كه از خود ميپرسد ايا اين زندان براي او ابديست؟ايا او در اين زندان خواهد پوسيد؟

نامه ي ونسان ونگوگ به برادرش تئو.از كتاب ونسان ون گوگ نوشته ي هربرت فرانك

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 9:38 ] [ بابی ]

[ ]

نامه ون گوگ به برادرش:
تئوی عزیزم!احساس زیبایی طبیعت،حتی احساس ظرافت ونکته های آن، با احساس عقیده وایمان فرق دارد، اگرچه به نظر من بین آن دو،رابطه ی نزدیکی موجود است.(احساس ما نسبت به هنرنیزهمین است.)درهرحال زیاد هم پایبند این موضوع نباش.هرکس طبیعت را یک نوع احساس می کند ولی کمتر کسی است که بتواند خدا را احساس کند،خدایی که باروح ما پیوستگی دارد.هرآن کس که دربرابرخدا سجده کند،باید برابرروح وحقیقت نیزسرتعظیم فرودآورد. 


                  پاریس،17سپتامبر1875

        

در 31 جولای 1888 ون گوگ در زمان اقامتش در کوهستان آرل به برادرش تئو نوشت؛ «امروز یک چیز بسیار باشکوه و عجیب دیدم. یک قایق خیلی بزرگ پر از زغال سنگ روی رود ران به اسکله بسته شده بود. اگر از بالا آن را نگاه می‌کردی قایق خیس و نم خورده، زیر نور آفتاب می‌درخشید. آب به رنگ‌ها‌ی زرد و سفید بود و زغال سنگ به رنگ خاکستری- صدفی. رگه‌ها‌ی نارنجی غرب آسمان یاسی رنگ را پوشانده بودند. شهر بنفش بود. ملوانان ریزه میزه با لباس‌ها‌ی آبی و سفید چرک روی عرشه مشغول کار بودند و قایق باری را به سمت بندر می‌کشیدند. عین نقاشی‌ها‌ی هوکوسای ژاپنی بود. دیگر دیر بود آن صحنه را بکشم اما قایق روزی به اسکله باز خواهد گشت و آن وقت آن را نقاشی خواهم کرد.» در اینجا کلام معادل نقاشی است. در واقع واژگان گامی ‌بلند به سوی تصویر هستند و مصداقی بر توانایی ون گوگ در زمینه نوشتن و شیوه‌یی که او به طور عملی هم در نگارش و هم در نقاشی برای به تصویر کشیدن خوشی به کار می‌برد. خوشی، همیشه با شق دیگر خود تقویت یا تضعیف می‌شود. داستان روزگار زندگی ون گوگ در آرل در معیت گوگن- یا در زمان غیبت وی- نیز بر همین حقیقت صحه می‌گذارد. بیشتر تنش‌ها‌یی که در این ایام بر زندگی ون گوگ سایه انداخته بود ریشه در رابطه‌یی داشت که او در دوران کودکی با پدرش تجربه کرد. شاید تحت تاثیر افکار مذهبی پدر، وینسنت با مساله رحمت الهی و همچنین عمق شادی برخورداری از این فیض آشنا شد. این باورها بدون شک در شکل گیری چارچوب اخلاقی ون گوگ و در نهایت روحیه غم زده وی موثر بودند. در دهه 1870 ون گوگ جوان می‌نویسد؛ «فکر کردن به دوران کودکی ام در آن خانه هلندی دهاتی و پدرم مرا یاد این دعا می‌اندازد که «پروردگارا در پیشگاه عالم روحانیت و جلوی دیدگان تو گناه کرده ام و لایق مقام فرزندی تو و بندگی ات نیستم. به من رحم کن.» به رغم دغدغه همیشگی وینسنت در مورد برخی از مسائل اعتقادی، ون گوگ در بیشتر موارد، امور مذهبی را در حد باید و نباید‌ها‌ی امور روزمره زندگی تلقی می‌کرد که بی ارتباط با پیشنهادش به عنوان یک نقاش بودند. او در نامه‌یی به دوست نقاش خود امیل برنارد می‌نویسد؛ «بهار پیش به تو گفتم خوب بخور. خدمت سربازی ات را خوب انجام بده. خیلی جان نکن در غیر این صورت اثراتش در نقاشی‌ها‌یت مشخص می‌شود.» توانایی و دقت ون گوگ در توجه به مسائلی که در جهان اطرافش می‌گذشت تا روز خودکشی اش (27 جولای 1890- دو روز بعد در اثر جراحات وارده درگذشت) و به رغم دوران ازکارافتادگی هولناک او، شگفت آور بود. چنین توجهی که در نقاشی‌ها‌ی آخرش (به عنوان مثال در کشتزار و کلاغ‌ها‌- آخرین اثر وی) به زیبایی با غم و اندوه آمیخته، مشهود است- مثل آسمان تیره و تار، پرندگان شوم و راهی که در دل یک کشتزار ذرت گم می‌شود- نیز نمی‌تواند شادی و خوشی پنهان در رنگ‌ها‌ی قوی و زنده او را زایل کند. او در آخرین نامه خود به تئو (که در روز خودکشی خود هم به همراه داشت ) نوشت؛ «اه خب، زندگی ام را به پای هنرم ریختم و دلیلش هم تا حدودی خود هنرم است.» این «تا حدودی» خود نشانه مهمی ‌است که شاید خودکشی او را توجیه کند.

                                                                                                 

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 0:37 ] [ بابی ]

[ ]

حرفهای بهتوون
 

من برای شادمانی به دنیا نیامده ام، آمده ام تا کارهای بزرگ انجام بدهم. بتهوون

موسیقی مانند کشوری است که روح من در آن حرکت می کند. در آنجا هر چیز، گلهای زیبا می دهد و هیچ علف هرزه ای در آن نمی روید. اما تعداد کمی از افراد می فهمند که در هر قطعه از موسیقی چه شوری نهفته است. بتهوون

 

نمی دانم چه رازی بین هنرمندان حقیقی وجود دارد که هیچ کدام به دنیا روی خوش نشان نمی دهند. بتهوون

 

برای درمان بدبختی و دردهای بشر، دوایی بهتر از موسیقی وجود ندارد. بتهوون

 

بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم. بتهوون

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 0:19 ] [ بابی ]

[ ]

سخنان پیکاسو
همه می خواهند به فهم نقاشی برسند. چرا هیچ کس تلاش نمی کند آواز پرندگان را درک کند؟ پیکاسو

«هنر» دروغی است که چشمانمان را به روی حقیقت باز می کند. پیکاسو

اگر آینه نبود، همیشه خود را جوان می دانستم. پیکاسو

فرق نقاشی با عکس در احساس آرامشی است که نقاشی به انسان میدهد. پیکاسو

هنگام کار کردن راحت هستم ، چیزی که مرا خسته میکند بیکاری و دیگر اشخاص است. پیکاسو

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 23:44 ] [ بابی ]

[ ]

سخنان کوتاه میکل انژ
ارزش ندارد که آدمی برای مبارزه کردن با کوته‌فکران، خود را آزرده سازد؛ زیرا پیروزی بر آنها هیچ ارزشی ندارد.  میکل آنژ

آسانترین راه رسیدن به آینده، نیندیشیدن به آن است. میکل آنژ

 


 

موسیقی برای آواز و نقاشی برای منظره، مانند شعر است برای کلمات، اما آنجا که موسیقی و شعر در فهماندن احساسات رقیق بشری کوتاه می‌آیند و در هنر خویش فرو می‌مانند، نوبت نقاشی شروع می‌شود. در بسیاری از موارد چیزی که پرده نقاشی به ما می‌فهماند، یک میلیون کلمه به ادای آن قادر نیست.


انسان، با مغز نقاشی می‌کند نه با دست. هر که اندیشه‌هایش گرفتار مسایل دیگر باشد، کارش رسوایی به بار می‌آورد.میکل آنژ
 
دیدگاه هر نویسنده را از کتاب او و دیدگاه هر هنرمند را از هنرش می‌توان دریافت.میکل آنژ
 
چیزهای کوچک، کمال ایجاد می کند و کمال هم چیز کوچکی نیست.میکل آنژ
 
اگر مردم می دانستند برای احراز مقام استادی چه رنجها برده ام و چه روزها و شبها جان کنده ام، هرگز از دیدن شگفتی های هنریم متعجب نمی شدند.میکل آنژ
 


تمام وعده ها و نویدهای دنیا فریبی بیش نیست و بهترین دستور زندگی این است که اعتماد به نفس داشته باشی و در پرتو سعی و تلاش خود به مقامی برسی. میکل آنژ
 
همه افراد بشر استعداد نقاشی دارند، اما همه حوصله ندارند.میکل آنژ
چه غصه هایی برای رویدادهای بدی که هرگز در زندگیم پیش نیامد خوردم.میکل آنژ

در تکه سنگی فرشته‌ای دیدم، آنقدر سنگ را تراشیدم تا فرشته را آزاد کردم.

 


 

اگر یک عشق پاک، یک محبت آسمانی ،
دو دودلداده را به هم پیوند دهد،
اگر سرنوشت واحدی بر هر دو حکمفرمایی کند،
اگر دست روزگار چون سنگ جفا بر پیشانی یکی زند و دیگری را نیز آسیب رساند،
اگر یک روح و یک اراده بر قلب هر دو فرمانروا باشد،
اگر یک روح در دو بدن جاویدان شود، اگر هر دو با بال های متحدی به فردوس برین پرواز کنند،
اگر عشق با یک ضربه ی پیکان طلایی، در آن واحد ،
قلبی را درون دو سینه می تپد در هم شکافد و بسوزاند ،
اگر یکی دیگری را بیش از خویشتن دوست بدارد
و اگر هر دو لذت و شادی خویش را در داشتن هدف واحدی بیابند،
اگر هزاران هزار عشق با صد یک عشق و ایمانی
که آن ها را به هم پیوند می دهد برابری نکند ،

آیا ممکن است رشته ی چنین پیوندی با یک رفتار رنجش آور از هم بگسلد؟

 

 

 

 



[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 23:3 ] [ بابی ]

[ ]

اشو:
هرفردیک ازادی است یک ازادی ناشناخته.

ازادی ای غیر قابل پیش بینی وغیر قابل انتظار.

شخص بایددراگاهی وادراک زندگی کند.

گلهای سرخ به این زیبایی میشکفندچراکه سعی ندارند

به شکل نیلوفرهای ابی درایندو

نیلوفرهای ابی به این زیبایی شکفته میشوند

چراکه درباره ی دیگرگلهاافسانه ای به گوششان نخورده است.

همه چیزدر طبیعت این چنین زیبادرتطابق بایکدیگرپیش میروند.

چرا که هیچ کس سعی نداردباکسی رقابت کندکسی سعی ندارد

به لباس دیگری دراید.فقط این نکته رادریاب!

فقط خودت باش واین رااویزهی گوش کن که هرکاری هم که بکنی نمیتوانی چیزدیگر باشی.همه تلاش هابیهوده است .توبایدفقط خودت باشی.

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 19:17 ] [ بابی ]

[ ]

حکایتی از عشق واقعی:
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

http://www.bata.ir/1390/02/29/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c/

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 18:54 ] [ بابی ]

[ ]

ماجرای لحظاتی تا مرگ …
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

 

منیع : میهن بلاگ

 

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 18:48 ] [ بابی ]

[ ]

تیپ اقایون درزمان های مختلف:

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 16:32 ] [ بابی ]

[ ]

درس زندگی برای اقایون:
مجله یکشنبه: توجه: به دلیل پیچیدگی و مشکل بودن موضوعات، برای هر کلاس بیش از 8 نفر ثبت نام نمی شود

کلاس 1

چگونه جایخی را پر می کنند؟

برگزاری به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید.

کلاس 2

آیا دستمال توالت خود به خود عوض می شود؟

برگزاری به صورت میزگرد و بحث آزاد

کلاس 3

مسوولیت پذیری در قبال بردن یا نبردن کیسه زباله؟

برگزاری به صورت کار عملی و گروهی

کلاس 4

تفاوت های بنیادی بین سبد لباس های کثیف و کف زمین

برگزاری به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلی

کلاس 5

آیا ظرف های غذا می توانند خودشان پرواز کنند و در سینک آشپزخانه فرود آیند؟

برگزاری به صورت نمایش ویدیویی

کلاس 6

گم کردن ریموت کنترل و از دست دادن هویت

برگزاری به صورت کارگاه آموزشی همراه با گروه های پشتیبان

کلاس 7

یادگیری چگونگی پیداکردن چیزها... ابتدا نگاه کردن به سر جایش و بعد زیر و روکردن خانه

برگزاری به صورت بحث آزاد

کلاس 8

حفظ سلامتی... گل آوردن برای همسر سلامتی شما را به خاطر نمی اندازد

برگزاری به صورت نمایش اسلاید همراه با نوار صوتی زمان: سه شنبه، یک شنبه، سه شنبه و پنج شنبه از ساعت 19 تا 21

کلاس 9

مرد واقعی هنگامی که راه را گم کرد از یک نفر سوال می کند

برگزاری به صورت میزگرد و بحث آزاد

کلاس 10

آیا از لحاظ ژنتیکی غیرممکن است که به هنگام پارک کردن ماشین توسط همسرتان ساکت بنشینید؟

برگزاری به صورت شبیه سازی کامپیوتری

کلاس 11

تفاوت های بنیادی بین مادر و همسر

برگزاری به صورت آنلاین و نقش بازی کردن

کلاس 12

حفظ آرامش به هنگام خرید کردن همسر

برگزاری به صورت تمرینات مدیتیشن و روش های تنفسی

کلاس 13

مبارزه با فراموشی... به یادآوردن روز تولد، سالگردها و سایر تاریخ های مهم

برگزاری به صورت جلسات شوک درمانی

کلاس 14

اجاق گاز چیست و چگونه استفاده می شود؟

برگزاری به صورت نمایش زند

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 16:15 ] [ بابی ]

[ ]

نظردانشحویان درمورد سوسک(طنز):
دانشجوی حقوق : با اینکه همیشه شاهد اعمال دانشجویان است ولی هیچوقت و در هیچ دادگاهی علیه آنان شهادت نمی دهد!

دانشجوی جغرافیا : مکان ، آب و هوا و شرایط محیطی در او تاثیری ندارد چون او همه جا هست!

دانشجوی مهندسی : شجاعتش برایم قابل تحسین است چون ماکت هر پل یا ساختمانی را که می سازم بدون توجه به احتمال تخریب آن ، به رویش می رود و افتتاحش می کند!

دانشجوی پزشکی : تنها موجودی است که از تیغ تشریح من هراسی ندارد و به طرفم می آید تا با فدا کردن جانش موجب پیشرفت علم پزشکی شود!

دانشجوی مدیریت : با آن جثه کوچک ، آنچنان خانواده پر جمعیتش را مدیریت و اداره می کند که انگار مدیر بودن باید در خون هر کس باشد و درس خواندن بی فایده است!

دانشجوی زبان و ادبیات فارسی : او هیچوقت حرفی نمی زند ولی با سکوتش هزاران حرف را به من می آموزد!

دانشجوی روانشناسی : درون گرا ، خجالتی ، کم حرف ، یک شخصیت منحصر به فرد!

دانشجوی علوم سیاسی : به هیچ دسته و گروهی وابسته نیست ، تک و تنها برای هدفش تلاش می کند!

دانشجوی برق : وقتی روشنایی و خاموشی در نحوه حرکت او بی تاثیر است من را متوجه نیرویی فراتر از برق می کند!

دانشجوی کامپیوتر : مغز کوچک او با آن همه ذخایر اطلاعاتی بسیار پیشرفته تر از فلش 32 گیگ است!

دانشجوی فیزیک هسته ای : زندگی در خوابگاه حق مسلم اوست!

دانشجوی تربیت بدنی : آنقدر عضلاتش نیرومند است که می تواند از دیوار راست هم بالا برود!

دانشجوی زبان شناسی : هیچکس زبانش را نمی فهمد!

دانشجوی علوم تربیتی : شیوه تربیتی او در تعلیم فرزندان بی شمارش برایم قابل احترام است چرا که تمام آن فرزندان بی چون و چرا ادامه دهنده راه او می باشند!

دانشجوی زمین شناسی : کاش می توانستم به مانند او به اعماق زمین بروم و ندیدنی ها را ببینم!

دانشجوی زبان انگلیسی : ! It is always silent

دانشجوی تاریخ : گذشت اعصار و قرون نتوانسته هیچ تاثیری در ظاهر و عقاید و شیوه زندگی او بگذارد!

دانشجوی فلسفه : همیشه فلسفه وجودی او برایم سوال بوده ولی مطمئنم که درپس خلقتش هدفی والا نهفته است!

دانشجوی هنر : هیچوقت منتظر نمی شود تا بتوانم پرتره اش را تمام کنم!

دانشجوی مکانیک : با الهام از او توانستم خودرویی بسازم که هم در آب و خشکی حرکت کند و هم بتواند از سطوح صاف و صیقلی بالا برود!

دانشجوی آمار : بدون شک از یک روش آماری قوی برای محاسبه تعداد فرزندانش بهره می برد!

دانشجوی اخلاق : آنقدر با مرام و پایبند به اخلاقیات است که تا به حال نگذاشته هیچکس اشک او را ببیند حتی زمانیکه فرزندش را جلوی چشمانش له می کنند!

دانشجوی علوم ارتباطات : تا او هست ، هیچکس تنها نیست
 

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 15:41 ] [ بابی ]

[ ]

اخلاق:

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند …
او جواب داد :
اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰
اگر (ثروت) هم داشته باشند صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =۱۰۰
اگر دارای (علم) هم باشند پس باز هم صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =۱۰۰۰
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس همچنان صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =۱۰۰۰۰
.
.
.
ولی اگر زمانی عدد یک (اخلاق) از بین رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ است !
پس انسان بدون (اخلاق) هیچ ارزشی نخواهد داشت.
نتیجه اخلاقی : اگر اخلاق نباشد انسان خدای زیبایی و ثروت و علم و اصل و نسب هم که باشد هیچ نیست !

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 14:55 ] [ بابی ]

[ ]

نوشته های قیصرامین پور
روزمبادا:
وقتی تونیستی،نه هستهای ماچنانکه بایدند،نه بایدها...

مثل همیشه آخرحرفم وحرف آخرم رابابغض فرومی خورم

عمری است لبخندهای لاغرخودرادردل ذخیره می کنم،باشدبرای روزمبادا

امادرصفحه های تقویم،روزی به نام روزمبادا نیست

آن روزهرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اماکسی چه می داند؟شایدامروز نیزروز مبادا باشد.

وقتی تونیستی،نه هستهای ما...

هرروزبی توروز مباداست.

 

زندگی:
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

ادمها:

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و

بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.

بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬ بعضی جلد ضخیم،

بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.

بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و

بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی آدمها ترجمه شده اند و

بعضی تفسیر می شوند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و

بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند و

بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.

بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.

بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و

بعضی را توی کیف.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و

بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .

ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و

از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت

به راستی ما کدامیم؟..

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 14:28 ] [ بابی ]

[ ]

ارزو(ویکتوهوگو):
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد.

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

 

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 13:52 ] [ بابی ]

[ ]

عشق تالحظه مرگ:
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم….


یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

 

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 12:55 ] [ بابی ]

[ ]

نظربدید:(5):
چقدرحرف مردم توزندگیتون تاثیر میزاره یا براتون مهمه مردم درباره شما چی فکرمیکنن؟

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 8:10 ] [ بابی ]

[ ]

نامه چارلی چاپین به دخترش:
دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.
جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"
جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.
دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.
دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.
دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد.دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

پدر تو ,چارلی چاپلين

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 7:8 ] [ بابی ]

[ ]

درحوالی بساط شیطان:
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛   فریب می‌فروخت.   مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
 توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...   هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.   بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.   بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
  شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد.   دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
  انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،   ‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.    نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی!   آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
    جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌:   البته تو با اینها فرق می‌كنی.   تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.   اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
   از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و   او هی گفت و گفت و گفت.
    ساعت‌ ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد  كه لا به لای چیز‌های دیگر بود   دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
    با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدم.   بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
  به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.   توی آن اما جز غرور چیزی نبود.   جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.    فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!   فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
    تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.   می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.   عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.   به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
   آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌ بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم،    صدای قلبم را   و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.   به شكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود.

عرفان نظری اهاری

 

 

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 6:25 ] [ بابی ]

[ ]

توهمانی که می اندیشی


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.

او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند: که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.


 تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی، به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن

 

آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگیست، تاخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن، از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کـن، شمشیر را باور نکـن
خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
تو شـــاهکـار خلــقتی، تحــــقیر را بــاور نکـــن
بر روی بوم زندگی، هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست، تقــدیر را باور نکــن
تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رســم کن، تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کـــن تا آرزو، زنجیر را باور نکن

 

 

 


 

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 0:17 ] [ بابی ]

[ ]

جمله های بزرگان
ازاو پرسیدم: چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن .

 زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنی.

ما دارای روح آسمانی نیستیم که قادر باشیم دشمنان خود را دوست بداریم ، اما دست کم میتوانیم برای سلامت و نشاط خود ، آنها را ببخشیم و خطاهایشان را فراموش کنیم. ( دیل کارنگی )

به هر کاری که اراده کنیم , توانائیم ,

اگر آنگونه که سزاوار است پیگیر باشیم .

هلن کلر

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 23:25 ] [ بابی ]

[ ]

فقط برای خودت:
روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!


پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!
مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 22:24 ] [ بابی ]

[ ]

چهارکلیدمهم درگوش دادن
۱.با تمام وجودگوش بدهید:

انگاردر ای لحظه دردنیا چیزی مهم تر از حرفی که او میزندوجودندارد.

اگر کسی میخواهد درمنزل،با شماحرف بزند،بلافاصله فعالیتهای دیگرتارا متوقف سازیدوبا تمام وجود به حرف های او گوش دهید.

طوری گوش دهید که گویی مجذوب صحبت های طرف مقابل شده اید.

۲.قبل ازجواب دادن مکث کنید:

با مکث کردن به گوینده میگویید حرفهایش مهم است وشما به دقت به انها توجه دارید.

۳.برای روشن تر شدن مطلب سوال کنید:

هرگز فرض را براین نگذارید که لزوما منظور گوینده رادرک کرده اید.به جای ان،باطرح سوالاتی از قبیل((منظورتان ازاین صحبت چیست؟))یا ((دقیقا چه میخواهید بگویید؟))به گوینده کمک کنید تا منظورخودرا بهتر بیان کند.

۴.حرفهای گوینده را به زبان خودخلاصه کنیدوبه اوتحویل دهید.

وقتی کسی صحبتش را تمام میکند،لحظاتی مکث کنید وبعد به او بگویید:((با این حساب،شما این کارراکرده ایدوبعد این اتفاق افتادوشما تصمیم گرفتیدکه چنین حرفی بزنید،درست میگویم))

مسعودلعلی

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 20:57 ] [ بابی ]

[ ]

تاثیر ارایشگاه:

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 19:34 ] [ بابی ]

[ ]

قدرت ووضوح وروشنی:

 وقتی نمیدانید از زندگی چه میخواهید زندگی هم نمیداند به شما چه بدهد.

مسعودلعلی

دقیقا بدانیددرهرزمینه از زندگی خودچه میخواهید.دلیل اصلی موفقیت بزرگ،داشتن هدف ها وبرنامه

های روشن ،خاص وقابل اندازه گیری است.تا هدفی را نبینید،نمی توانیدبه ان بزنید.اگرندانید که به کجامیروید،احتمالا از جای دیگری سردر می اورید.باید هدف داشته باشید.

هدف ممکن است تنهادلیل موفقیت نباشداما هیچ موفقیتی بدون وجودهدف حاصل نمی شود.

اهمیت شفاف بودن درک ساده ای دارد.به شما میگویندکه بایدبه خانه یادفتر شخصی درشهربروید.اما اشکال اینجاست که درخیابان هیچ تابلوی راهنمایی وجودندارد.تنها نمای ظاهری خانه یادفتررابا شما درمیان میگذارند.سووال اینجاست که چه مدت طول میکشدتابدون داشتن نقشه این محل راپیداکردید،بدانید که شانس اورده اید،ومتاسفانه،اغلب مردم دراین شرایط زندگی میکنند.

اغلب مردم بی هدف به سفر زندگی می روندونقشه راهنمایی در اختیار ندارند.حرکت میکنند تاببینند که چه پیش می اید.اغلب ده یابیست سال از عمرشان راپشت سر میگذارندوهنوزدرکارشان ناخشنودوناموفق اند.ازازدواجشان راضی نیستندوپیشرفت بسیاراندکی دارند.بااین حال ،همه شب به خانه میروند،به تماشای تلوزیون مینشینندوامیدوارند که اوضاع بهتر میشود.اما به ندرت این اتفاق می افتدخودی خود اتفاق نمی افتد.

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 19:18 ] [ بابی ]

[ ]

خصوصیات دختر و پسرهای ایرانی

دخترها نمی‌توانند
۱- با داشتن دماغی تیر کمونی یا عقابی متالیک به جراح مراجه نکنند!
۲- با دیدن یکی خوش تیپ‌تر از خودشون، میگرن نگیرن و از زور ناراحتی غش نکنند!
۳- با داشتن قدی کوتاه کفش پاشنه ۶۰ سانتی نپوشند و احساس قد بلندی نکنند!
۴- روزی ۲۴ ساعت با تلفن حرف نزنند!
۵- روزی ۳۰-۴۰ هزار تومان آت و اشغال نخرند!
۶- از مهمونی و عروسی و برای هم خالی نبندند و با خالی‌بندی لایه اوزون رو سوراخ نکنند!
۷- با یه دماغ عمل کرده احساس خوشگلی نکنند و فکر نکنند که مادر زادی همینجوری بودن!
۸- مطالب چرت و پرت این قسمت رو بخونند و از عصبانیت سکته نکنند!

پسرها نمی‌توانند
۱- با داشتن هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرند!
۲- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تیغه نکنند و after shave نزنند!
۳- پس از یافتن اولین مو در پشت لب احساس مردانگی نکنند و به فکر ازدواج نیفتند!
۴- در میهمانیها و محافل خانوادگی احساس بامزگی نکنند و چرت و پرت نگویند!
۵- ادعای با مرامی و با معرفتی و با وفایی و غیره نکنند!
۶- کت و شلوار صورتی با بلوز زرد نپوشند و کراوات قهوه‌ای نزنند!
۷- احساس با غیرتی نکنند و راه به راه به آبجی کوچیکه گیر ندهند!
۸- از ۹ سالگی پشت ماشین باباشون نشینند و پدر ماشین رو در نیارند!
۹- چرت و پرت نگند و از خودشون تعریف نکنند!

 

 

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 0:23 ] [ بابی ]

[ ]

نامه ای از دوزخ
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده :
همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 23:38 ] [ بابی ]

[ ]

نه اندرز(از کریستین لارسون):
۱.چنین قوی باش که هیچ عاملی،ارامش فکرتورا برهم نزند.

۲.درباره سلامت،شادمانی وخوشبختی سخن بگو.

۳.محاسن ومزایای دوستانت را به انها گوشزد کن.

۴.در هرچیز جنبه روشن انرا ببین.

۵.همیشه درباره بهترین پیشامدفکرکن.

۶.ازموفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که ازموفقیت خودت خوشنود می شوی.

۷.به اشتباهات گذشته فکرمکن اما ازانها درس بگیر.

۸.شادوبشاش باش وبه هرکسی لبخندبزن.

۹.انقدر بزرگ باش که نگران نشوی،انقدر نجیب باش که خشمگین نشوی وانقدر شادباش که اجازه ندهی مشکلی بروز کند.

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 22:29 ] [ بابی ]

[ ]

اوشو
کاری را به آینده موکول نکن.

فردا... فردا ــ این واژه را از واژگان ذهنت بیرون بینداز!

فردا وجود ندارد.

نمی تواند وجود داشته باشد؛

چنین مفهومی در ذات پدیده ها نیست.

 تنها امروز است که وجود دارد.

 

تمام لحظه ها زيبا هستند.اين تويي كه بايد پذيرنده باشي و آماده

تسليم.تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند ،اين تويي كه بايد توانايي ديدن

داشته باشي ،تمام لحظه ها با نيايش همراهند ،اگر همه را سپاسي ژرف

بپذيري ،هيچ مشكلي پيش نخواهد آمد.

پیش از آنکه مرگ بر در بکوبد,هر آنچه داری تقسیم کن!


آیا می توانی ترانه ای زیبا بخوانی؟بخوان و آن را تقسیم کن.


آیا می توانی تصویری را نقاشی کنی؟نقاشی کن و آن را تقسیم کن.


هر آنچه در کف داری...


و هرگز کسی را ندیده ام که چیزی برای تقسیم کردن نداشته باشد

 

تو نمیتوانی انسانی را تصاحب کنی. زیرا او یک شخص است. تصاحب

فقط با اشیاء ممکن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است

 

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 18:11 ] [ بابی ]

[ ]

زیبایی های غفلت شده
 یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، در حال نواختن ویولن بود. او در مدت ۴۵ دقیقه، شش قطعه از باخ را نواخت در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند که بیشتر آنها در حال رفتن به سر کارشان بودند. کمی به عکس العملهای آنها دقت کنید:
 
یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد و سرعت حرکتش را کم کرد. چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
چند دقیقه بعدویولنیست، اولین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و کمی به او گوش داد، بعد به ساعتش نگاه کرد و رفت.
پسربچه سه‌ساله‌ای ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می دید.
چند بچه دیگر هم رفتار مشابهی کردند اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور می کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
 
بعد از 45 دقیقه که نوازند بدون ‌توقف می‌نواخت تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند؛ بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه دادند در مجموع ۳۲ دلار هم برای ویلنیست جمع شد.
 
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد، اماهیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
هیچ کس این نوازنده را نشناختو متوجه نشد که او «جاشوآ بل» یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا است او آنروز در آن ایستگاه مترو یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی که تا به حال نوشته شده را با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود.
اما هیچکس متوجه نشد تنها دو روز قبل همین هنرمند یعنی جاشوآ بل در بوستون امریکا کنسترتی داشت که قیمت بلیط ورودی‌اش ۱۰۰ دلار بود.
 
این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازدتا معلوم شود:
 در یک محیط معمولی و در یک زمان نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی می‌شویم؟
آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟
آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک شرایط غیرمنتظره، کشف کنیم؟
 
نتیجه
وقتی ما متوجه نواختن یکی ازبهترین موسیقی‌های نوشته شده دنیا توسط یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا با یکی ازبهترین سازهای دنیا نمی شویم
پس
 
حتما چیزهای خوب و زیبای دیگری هم در زندگی‌مان وجود دارد که از درک آنهاغفلت می‌کنیم.

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 17:4 ] [ بابی ]

[ ]

جمله های کوتاه
ما به صورت موجوداتی جداگانه با سرنوشتی متفاوت در این عالم خاکی ظاهرمیشویم.

اماازانجاکه هرقطره باران بخشی از اقیانوس عظیم وبیکران است...

مانیز هریک بخشی از ان اقیانوس اگاهی هستیم.

 

دوچیز حق من است:ازادی ومرگ.

چنانچه یکی راازمن بگیرنددیگری را خواهم داشت.

چرا که هیچ کس نخواهدتوانست زنده ام رابه اسارت بگیرد.

 

باوری که خودمان بر خودمان که مارا یدک میکشدوشخصیتی برایمان میسازد به نام ادمی.

 

یکی ازدشوارترین کارهابرای هرفردان است که درروی سطح یخ زده ومرطوب،۷زمین بخورد ووقتی بلندمیشود خدارا شکرکند.(لردبای)

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 16:27 ] [ بابی ]

[ ]

سرگرمی:

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 15:39 ] [ بابی ]

[ ]

ناسا:مسئله نوشتن درفضا:
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضارا اغاز کردبا مشکل کوچکی روبرو شد،انها دریافتندکه خودکارهای موجوددرفضای بدون جاذبه کارنمی کنند،جوهرخودکاربه سمت پایین جریان نمی یابدوروی سطح کاغذنمی ریزدبرای حل این مشکل...

انها شرکت مشاورین اندرسون راانتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،دوازده میلیون دلارصرف شدودرنهایت انهاخودکاری طراحی کردندکه در محیط بدون جاذبه می نوشت زیرابا اب کارمیکرد،روی هرسطحی حتی کریستال مینوشت ودردمای زیرصفرتا سیصددرجه ی سانتیگرادکارمیکرد.

اما روس هاراه حل ساده تری داشتند:انها ازمداد استفاده کردند!!!

تمرکز روی مشکل(نوشتن درفضا)

یاتمرکزروی راه حل(نوشتن در فضا باخودکار)

همیشه دربرخورد با مشکلات میتوانیم جوردیگه فکرکنیم.

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 14:42 ] [ بابی ]

[ ]

یک جمله

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد.


ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و


این مشکل است


زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.


"مونتسکیو"

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 13:55 ] [ بابی ]

[ ]

نقطه عطف موفقیت از لحظه های بحران شروع میشود
جان بانیان،قطعه ادبی مذهبی))پیشرفت زائر((را وقتی نوشت که اورا به جرم باورهای مذهبی اش به زندان انداختند ومجازات کردند.

))اهنری((وقتی از نبوغ ذهنی خود اگاه شدکه در سلول زندان شهرکامبوس اوهایوبه سر می برد.اوبه جای انکه خودرا مجرمی نگون بخت ببیند،نویسنده ای بزرگ یافت.

))چارلز دیکنز((،تحت تاثیر تراژدی عشقی زندگی خودبود وتالم ناشی از ان تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود.اما همین ذهنیت،خالق یکی از بزرگترین نویسندگان روی زمین شد.تحت تاثیر این تراژدی))دیویدکاپر((رانوشت وان گاه به نگارش اثار دیگری پرداخت تا خوانندگان اثارش خودرادر دنیای بهتری بیابند.

هلن کلر،چندروز پس از تولدش ناشنوا،نابینا،ولال شد.به رغم این همه بدبیاری،نام خودرادر جمع اشخاص مشهور تاریخ جای داد.

هلن کلر ثابت کرداگرکسی خودرا شکست خورده نپندارد،درشمار شکست خوردگان قرار نمی گیرد!

((رابرت برنز))بی سواد بود ودر فقرزندگی میکرد.اغلب اوقات خودرا در میکده ها ودر حال مستی میگذراند،اما به زندگی بهتری رسیدچون در شعروشاعری افکاری زیبا داشت.این گونه بود که خاری راکندوبجایش گل سرخی کاشت.

بتهوون ناشنوا بود...

میلتون نابینا بود...

اما نام این اشخاص تازمانی که دنیا باقیست،برزبانها باقی خواهدماندزیرا انهادر ذهن خود رویایی دیدندوبدان جامه عمل پوشاندند.(ناپلون هیل)

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 12:20 ] [ بابی ]

[ ]

یادداشتهای هلن کلر:
((هنگامی که دری از خوشبختی به روی مابسته میشود،دری دیگرباز میشودولی مااغلب چنان به دربسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمی بینیم.))

((نابینا بودن یعنی جدا شدن ازاشیا،ناشنوابودن یعنی جدایی از انسانها.))

هلن کلردروصف وگرامیداشت یاد معلم خود چنین سروده است:

به عمق نومیدی رسیده بودم وتاریکی چتر خود برهمه چیز کشیده بود که عشق از راه رسیدوروح مرا رهایی بخشید.

فرسوده بودم وخودرا به دیوارزندانم می کوبیدم.

حیاتم تهی از گذشته وعاری ازاینده بودومرگ موهبتی بودکه مشتاقانه خواهانش بودم.

اما کلامی دیگراز انگشتان دیگری ریسمانی شد

دردستانم،به انورطه پوچی پیوندخوردوقلبم با شورزندگیشعله ور شد.

معنای تاریکی را نمی دانم،امااموختم که چگونه بران غلبه کنم.

((من درارزوی انجام خدمتی بزرگ وپر شکوه زندگی میکنم.

اما مبرم ترین وظیفه من انجام خدمات کوچکی است که درکسوتی بزرگ وشکوهمندظاهرشوند.))

هلن کلر از عقایدش میگوید:خداوندرا به خاطر معلولیتهایم شکرگزارو.چرا که به واسطه انان بود که توانستم خود،تواناییهاوخالقم رابیابم امنیت حرفه ای بیش نیست.

ایمنی اساسا درطبیعت وجود ندارد وهرگزنوع بشرقادرنخواهدبودان را تجربه کند.دردرازمدت،پرهیزورویگردانی ازخطربه هیچ وجه ایمن تراز ((خطرکردن))نخواهدبود.زندگی باماجرا جوئی ای است از سر شجاعت ،یا هیچ چیز دیگر.

 

هرچه بیشتر عمر میکنم بیشتر اطمینان پیدا میکنم که تفاوت عمده انسان ها،تفاوت بین انسان ضعیف وقوی،بین انسان بزرگ وکوچک میزان توانایی یااراده استوار وخلل ناپذیران هاست.به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی رابرای خود مشخص میکند دوراه بیشتر ندارد:یا مرگ یا پیروزی.

درمراسم تدفین او سناتور((لیسترهیل))درباره او چنین گفت:

((اوزنده خواهدماندویکی از چند نام جاویدانی است که که متولد شده انداما نه برای مردن.روح اوبرای همیشه باقی می ماندونسلها میتوانندداستانهای بسیاری رااز زنی روایت کنند وبخوانند که به جهانیان نشان دادهیچ مرزی برای وایمان وجود ندارد.))

حدانسان اسمان است وباید پله های ترقی را پیمودوبه اسمان رسید

[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 10:37 ] [ بابی ]

[ ]

هر انسان نیکی ممکن است خطا کند
هر انسان نیکی ممکن است خطا کند.

سرسختی وکله شقی،در واقع همان نیروی اراده وتصمیم قوی است  که به راه خطا افتاده ویا متوجه هدفهای نادرست ودست نیافتنی  شده است.راه کاران است که انرا به مسیر خود باز گردانیم.

لجبازی ومخالفت با هرنوع تغییر عقیده از نشانه های ضعف انسان است .اگر ندانیم که چه میخواهیم،وفقط بدانیم که چه چیزی را نمی خواهیم،نیروی اراده ما ناچار به کله شقی می انجامد.

تنها چیزی که به ان نیاز داریم اراده ای است که مارا به سوی هدف،رویای بزرگ وخواسته واقعیمان رهنمون شود.دراین صورت است که لجبازی،به تصمیم مبدل میشود.درواقع اراده نیرویی است که مارا از درون به حرکت در می اورد وبه سوی رشد بیشتر میراند،نه اینکه نیرویی باشد به منظور سلطه بردیگران.

 

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 23:41 ] [ بابی ]

[ ]

سخنان بزرگان
قوانین حقوقی اختراع نمی شوند،بلکه فقط دراثر شرایط واوضاع واحوال پدید می ایندورشد میکنند.

ازاریاس

هرچیزی برای ماواقعا مفید باشدجزئی از وجودمان میشود،ازان استفاده میکنیم ویادمان میرود که این یک قانون است.وقتی درمعرض خطر قرار میگیریم قانون رامیشکنیم وبا شکستن قانون(ونه به خاطر قانون شکنی)مجازات میشویم.قانونی را که برایمان مفید نباشد کنار میگذاریم.

سانی کراکت میگوید((پیش از انکه قانونی را بشکنید لازم است که باان اشنایی داشته باشید در غیراین صورت مزه اش از بین میرود!))

مارک تواین میگوید((بهتر است که در ایام جوانی از همه قوانین پیروی کنیددر ان صورت قدرت کافی خواهید داشت که درزمان پیری ان را نقض کنید.

کاترین وایتهورن:((قانون بزرگ این است که باکسانی که خیلی بیش ازتوویارخیلی کمتراز تودارنددرباره پول سخن مگو))

دیوید لترمن:((به مهارت دکتری که درجه تب تورا با دست اندازه گیری میکند شک مکن.))

دنارید:((وقتی سروکارت با خودت است از مغزت،ووقتی سرو کارت با دیگران است از قلبت استفاده کن.))

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 23:22 ] [ بابی ]

[ ]

ساخت اهنگ
یک کودک دوازده ساله که پیانو یاد می گرفت ازاستادخودموتزارپرسید:

دلم میخواهد اهنگی بسازم چطورشروع کنم.

موتزار گفت خیلی بایدصبرکنی

کودک گفت:ولی شما ازمن جوانتر بودید که شروع به ساختن اهنگ کردید

موتزار گفت:اری عزیزم ولی من هرگزازکسی نپرسیدم کی میتوانم اهنگ بسازم

وقتی کسی دارای روح یک اهنگ ساز شدخودبه خودوبی اختیار اهنگ میسازد.

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 23:2 ] [ بابی ]

[ ]

شعرالمانی
به سمت اوسنگ پرتاب می کردند

اواما در اوج درد لبخندمیزد

فقط میخواست باشد، نه جلوه کند

کسی ته دلش راندید

هیچ کس گریستنش رانشنید

به دل صحرا زد

در قفایش سنگ پرت میکردند

او از همان سنگ ها برای خودش خانه ای ساخت.

ماشا کاله کو

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 21:37 ] [ بابی ]

[ ]

شعرلهستانی
پله برقي

چقدر بي‌حركت مي‌ايستند بر پلة برقي

اين تنديسهاي همكار ناآشناي من

آيا تو نيز بين همينهايي؟



چقدر آرام بالا مي‌روند

بدون تلاش و خستگي

پايين‌تر اما

شهري كه هيچ ‌كس فتحش نخواهد كرد

چرا كه ديگر امروزها كسي شهر را محاصره نمي‌كند

سرنوشت همه مشخص است

و اين قهرمانان كمبودي از پيشينيان خود ندارند.



خورشيد در مسير هميشگي خود در حركت است

و كرمي صورتي‌رنگ، افق را پوشانده است

خيابان مثل قوطي حلبي خالي گسترده

و مردم آوازهايي همانند مي‌خوانند

اما نه فرمايشي.

پله‌ها مثل جنگل كاج رشد مي‌كنند

چرا در شهرهاي پيروز سنگ‌اندازي مي‌كنند

جمجمه‌ها را به آتش مي‌كشند

خنده‌ها، زمزمه‌ها و اهانتها كافي است.



چه بي‌تابانه رشد مي‌كنند پله‌ها

و نوچه‌ها بدل به پروانه مي‌شوند

و شبهاي «بارتلمو» فقط پنج دقيقه طول مي‌كشد

و بي‌هيچ خون و خون‌ريزي

دليريها به آرامي نابود مي‌شوند.



به جمعيتي كه از پله‌هاي برقي بالا مي‌روند مي‌نگرم:

چقدر چهره، چقدر گونه

چقدر اميد، آرزو و دستهاي در هم گره‌خورده

در مردمك محدب چشمها

نور و سايه يكديگر را قطع مي‌كنند.

چقدر چهره، چقدر دست

و تنها يك تصور و خيال.



در آن بالا كسي در انتظار ما نيست

مايي كه قبلاً رسيده و پياده شده‌ايم.

كبوترها به خاطر دانه مي‌جنگند

و گنجشكها نامه‌اي مي‌نويسند به فرمانروا

به خط هيروگليف

و فرمانروا مثل باد مي‌خندد.

آدام زاگايفسكي

Adam Zagajewski


[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 21:28 ] [ بابی ]

[ ]

جملات کوتاه3
وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!


مردم موفق همیشه از واژه های

تشکرآمیز استفاده می کنند.

اندرومتیوس


بازنده دونوع سرعت دارد:یا خیلی تند یا خیلی کند

سیدنی.جی.هریس


نقاش کامل آن است که از«هیچ»هم برای خود سوژه بسازد

چارلی چاپلین


دلیر باش ! تا زمانی که دو چشم وفادار با ما اشک می ریزند زندگی به رنج کشیدن می ارزد

براي اداره كردن خويش از سرت استفاده كن و براي اداره كردن ديگران از قلبت.

دالايي لاما

 

اگر كسي يك بار به تو خيانت كرد، اين اشتباه او است و اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه تو است.

دالايي لاما

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 20:52 ] [ بابی ]

[ ]

موفقیت وسقراط
 

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.



مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.



سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"



سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 19:32 ] [ بابی ]

[ ]

پول:
مردم در قبال پول نظرات بسیار متفاوتی دارند، اما به طور کلی در این نوشتار در مورد ۶ رویکرد نسبت به پول، بحث می شود. همانطور که هر کدام از این رویکردهای پولی را می خوانید،


تلاش کنید که به شکلی صادقانه تعیین کنید کدام یک از آنها، شما را به خوبی توصیف می کند.

نکته: البته ممکن است، بیش از یک مورد توصیف کننده رویکرد شما نسبت به پول باشد.
۱) من به پول اهمیت نمی دهم

گروه اول کسانی هستند که می گویند من به پول اهمیت نمی دهم. اینگونه افراد فقط می خواهند به مقدار کافی پول در بیاورند و خیلی در مورد مقدار پولی که عایدشان می شود یا در حساب بانکی شان ذخیره می کنند، نگران نیستند. اینگونه افراد مادامی که پولی کافی برای گذران زندگی شان داشته باشند، شاد هستند و احساس رضایت می کنند.
۲) پول، مایه شرارت

گروه دوم، کسانی هستند که معتقدند پول مایه شرارت بوده و چیز بدی است و معتقدند اگر پول وجود نداشت، دنیا مکان بهتری می شد. آنها افراد ثروتمند را به چشم موجوداتی حریص، طماع و پلید می بینند. به بیان دیگر، آنها افراد ثروتمند و پولدار را با زاویه دیدی منفی می بینند. این افراد پول را فقط در حد گذران روزمره زندگی می خواهند و معمولا پولی برای ذخیره در حساب بانکی شان ندارند.
۳) پول همه چیز است؛ هرچه بیشتر بهتر

از نظر این گروه از افراد، پول مهم ترین چیز در زندگی است و سخت کار می کنند تا هرچه بیشتر پول به دست بیاورند. آنها حتی ممکن است برای به دست آوردن پول بیشتر، دزدی کنند، مرتکب قتل شوند یا به صورت دروغین ازدواج کنند. از آنجایی که پول برای این افراد از اهمیت زیادی برخوردار است، آنها معمولاً مقادیر زیادی پول نیز دارند. هزینه های زندگی شخصی، هزینه های درمانی و هزینه های مربوط به مراوده های آنها نیز گران است. داشتن پول زیاد لزوماً به این معنا نیست که اینگونه افراد در زمان حال یا آینده، توانایی لذت بردن از آن را نیز خواهند داشت.
۴) پول، پول است

چهارمین دسته از افراد آنهایی هستند که اهمیت و ارزش پول را تشخیص می دهند، اما اجازه نمی دهند که تفکر «پول همه چیز است» بر روند زندگی شان تأثیر منفی داشته باشد. این افراد می دانند پول خود را چگونه به روشی عاقلانه مدیریت کنند و احساس شادمانی داشته باشند. آنها می توانند به راحتی ثروتمند شوند اما به دلیل آنکه مانند مردم عادی رفتار می کنند، ممکن است شما متوجه این موضوع نشوید.
۵) خسیس

کسانی خسیس نامیده می شوند که پول خود را محکم می چسبند و تا آنجا که ممکن است تلاش می کنند هزینه های خود را کاهش دهند؛ مانند افرادی که معتقدند پول همه چیز است، افراد خسیس نیز پول را چیزی بی نهایت مهم در زندگی می دانند و در عین حال پول درآوردن را کار سختی دانسته و به همین دلیل پول را خیلی گرانبها می پندارند. افراد خسیس ممکن است خیلی پولدار باشند یا نه، اما پولی که دارند به درستی مدیریت نمی کنند.
۶) پرهیزکار

افرادی که دیدگاه پرهیزکارانه دارند، پول را هدیه ای می دانند که می توانند با سایر افراد سهیم شوند؛ در نتیجه آنها اغلب درصد معینی از درآمد خود را به امور خیریه اختصاص می دهند. این دست افراد معمولاً اعتقادات مذهبی دارند یا معتقد به آموزه های معنوی ای هستند که آنها را به سهیم شدن ثروتشان با سایر افراد، ترغیب می کند. افرادی با این دیدگاه معمولاً به خوبی می توانند پول خود را مدیریت کرده و آن را در جایی که مؤثرتر است هزینه کنند.


رویکرد پولی شما چگونه بر شرایط مالی تان تأثیرگذار است؟

در ادامه به چگونگی تأثیر گذاری دیدگاه پولی بر نوع زندگی، اشاره می شود.
۱) من به پول اهمیت نمی دهم

اگر شما از آن دسته افراد هستید که پول برایتان اهمیتی ندارد، نتیجه این اعتقاد، مدیریت ضعیف منابع مالی تان است. برای مثال، ممکن است حتی اگر استطاعت مالی خرید چیزی را ندارید، آن را بخرید فقط برای اینکه دلتان می خواهد. در این زمینه قرض گرفتن و به خصوص استفاده از کارت های اعتباری، کاری معمولی است.

اینگونه افراد برای پرداخت های خود تمایل زیادی به استفاده از چک دارند؛ هرچند داشتن رویکرد ذهنی«من به پول اهمیت نمی دهم» لزوماً به این معنا که چنین فردی فقیر باشد نیست. حتی افرادی که در زندگی خود چنین ذهنیتی در مورد پول دارند، ممکن است واقعاً دستمزدهای خوب و قابل توجهی نیز به دست بیاورند.

چون این افراد به پول اهمیت نمی دهند، هر آنچه را که به دست می آورند به سرعت، صرف خرید اجناس و کالاهای مختلف می کنند.
۲) پول چیز بدی است

کسانی که فکر می کنند پول چیز بدی است، معمولاً درآمد کمی دارند و همان مبلغ کم را نیز به سرعت خرج می کنند؛ گویا نسبت به پول آلرژی دارند.

اینگونه افراد طبقه سوم جامعه را می سازند و ممکن است حتی کمک های مالی دولتی یا کمک هایی از افراد نیکوکار دریافت کنند.

چنین رویکردی اشتباه ترین رویکرد نسبت به پول است و ممکن است در دوران کودکی و اعتقادات والدین ریشه داشته باشد.
۳) پول همه چیز است

کسانی که پول را همه چیز می دانند، معمولاً درآمد فراوانی نیز دارند. زیاد خرج می کنند و پس اندازی معقول نیز در حساب بانکی شان موجود است.

این افراد به طور معمول دوست دارند وسایلی گران با طراحی خاص (مثل لباس یا ماشین و...) داشته باشند که آنها را از سایر افراد متمایز کرده و در سطح بالاتری قراردهد.

اینگونه افراد، طبقه بالا یا متوسط رو به بالا را در جامعه تشکیل می دهند.
۴) پول، پول است

وقتی چنین ذهنیتی در مورد پول دارید ممکن است مقدار زیادی پول داشته باشید یا خیر. اما شما می دانید چطور و به شیوه ای معقول مقدار پولی را که دارید، مدیریت کنید تا میزانی منطقی از آن را برای آینده پس انداز کرده و از خرید چیزهایی که توان خرید آنها را ندارید، خودداری کنید.

افرادی که چنین رویکردی نسبت به پول دارند، از لحاظ مالی احساس راحتی خیال داشته و معمولاً طبقه متوسط جامعه را تشکیل می دهند.
۵) خسیس

افراد خسیس فقط به این خاطر که پولشان به جانشان بسته است و معمولاً همه آن را در بانک پس انداز می کنند، لزوماً افرادی ثروتمند یا صاحب درآمدی بالا نیستند.

مشخصــه این افـراد، استعداد آنها در بودجه بندی درآمدشان است به طوری که همیشه اجناس ارزان یا دست دوم خریداری می کنند. خسیس ها معمـولا هزینه های شخصی شان پایین است چرا که نمی خواهند درآمدشان را هدر بدهند.

اگرچه افراد خسیس ثروتمند هم وجود دارند اما این افراد به دلیل اینکه معتقدند نباید پول خود را با خرید اجناس لوکس هدر داد، پول آنها نقشی اساسی در آسایش و بهتر زندگی کردن آنها ندارد.
۶) افراد عاقل و منصف

از آنجایی که این افراد درصد معینی از درآمدشان را (معمولا به صورت ماهانه) صرف امور خیریه می کنند، آنها نیز درآمدشان را با دقت مدیریت می کنند؛ این بدین معناست که ابتدا اجناس مهم و اساسی را خریداری می کنند و اگر مبلغی باقی ماند و توان خرید جنسی لوکس را که از آن خوش شان آمده، داشته باشند، آن را خریداری می کنند.

افرادی که چنین دیدگاهی دارند، تمایل به داشتن پس اندازی معقول و خوب دارند تا بتوانند همچنان به اختصاص درصد معینی از درآمدشان به امور خیریه ادامه دهند.

در طبقه بندی میزان ثروت، افراد عاقل و منصف در طبقه متوسط جای می گیرند چرا که آنها مقداری از ثروت خود را به افرادی که توان مالی شان کمتر است، اختصاص می دهند. شما افراد کمی را مانند بیل گیتس که نیکوکار و بسیار ثروتمند هستند، خواهید یافت چرا که اکثر این افراد بیشتر ثروت خود را صرف هزینه های مربوط به امور خیریه می کنند.
دیدگاه شما نسبت به پول چیست؟

صرف نظر از اینکه شما چه دیدگاهی نسبت به پول دارید، مهم این است که بفهمید شما اساساً باید دیدگاهی داشته باشید و این دیدگاه بر میزان درآمد، پس انداز و هزینه هایتان مؤثر است.

آگاهی از دیدگاه تان نسبت به پول یکی از ابتدایی ترین گام هایی است که براساس آن می توان بهتر درک کرد که پول چگونه عمل کرده و بر زندگی شما مؤثر است.

اگر نظر شما نسبت به پول منفی است و دوست ندارید پول زیادی داشته باشید این بدین معناست که احتمالاً در زندگی خود با سختی مواجه خواهید شد.

اگر نظر مثبتی نسبت به پول دارید، شما می توانید از گذران زندگی روزمره تان اطمینان یابید و هنگامی که در آینده مسن تر شدید، از امنیت و راحتی در زندگی برخوردار باشید.

اگر در مورد پول دیدگاهی منفی دارید، نگران نباشید همین که این مقاله را مطالعه کردید، نشان می دهد که به دنبال تغییر دیدگاه خود هستید.
راستی آیا دیدگاه پولی تان به شما در زندگی کمک می کند، یا آسیب رسان است؟
اگر شما نتوانید دیدگاه نامناسب را تغییر دهید، آیا آینده تان از آن تأثیر خواهد پذیرفت؟
این سؤال ها سؤالاتی مهم و اساسی است که نمی توان آنها را نادیده گرفت.

منبع: eruptingmind.com - ترجمه سمیه صیادی فر - همشهری

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 17:54 ] [ بابی ]

[ ]

جملات زیبا(اوشو)
ماهی چیزی درباره دریا نمی داند،زیرادر دریازاده شده ودر ان زندگی میکند،اما روزی که اوراازاب بگیرندوبرروی ماسه های داغ ساحل بیاندازند،انگاه ماهی خانه حقیقی خودرا خواهدشناخت ومتوجه میشود چه چیزی رااز دست داده،اواکنون با تمام وجود به خودرا به اقیانوس بیافکند.مردم فقط در لحظه مرگ است که قدرومنزلت زندگی راخواهدفهمید...

کل بازی هستی چنان زیباست که تنها خنده میتواند پاسخ ان باشد.تنها میتواندعبادت وشکرواقعی باشد.

هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است...وکسی چه میداند؟!شاید که واپسین لحظه باشد...!

 

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 17:25 ] [ بابی ]

[ ]

رازهای زندگی برتر(سری دهم)
۱.برای انکه توجه افرادرا به خود جلب کنی،هرگز با انگشتانت به کسی نزن.این عمل بی ادبی است.

۲.برای تغییر خودت هرگز توانایی خودت را دست کم نگیر.

۳تصورنکن توانایی توبرای تغییر دیگران زیاداست.

۴.یکدلی را تمرین کن.سعی کن از نقطه نظرات افراد دیگر به موضوع ها نگاه کنی.

۵.هنگامی که درمنزل کسی مهمان هستی غذارا کامل بخور.

۶.قول بزرگ بده،وبه قول بزرگ عمل کن.

۷.به مادرانی که از خطوط خط کشی خیابان می گذرند دست تکان بده(در حین گذشتن از خیابان به افرادمسن وپیراحترام بگذار)

۸.خودت را برای پس انداز پول منضبط کن.برای موفق شدن ضروریست.

۹.تناسب اندام خودرا حفظ کن.

۱۰.به جای اینکه به حیوانات وپرندگان بی دفاع تیراندازی کنی،راه دیگری برای اثبات مردانگی خودپیداکن.

۱۱.توقعات وانتظارات بالا داشته باش.

۱۲.یادت باشد تازمانیکه چک در بانک پاس نشده باشد معامله انجام نشده است.

۱۳.دردوناکامی را نیز به عنوان بخشی از زندگی بپذیر.

۰۱۴پلهارا خراب نکن.تعجب خواهی کرد که چگونه مجبورمیشوی دفعات زیادی از همان رودخانه بگذری.

۱۵.خودت را زیاده از حد کم رو وخجل نشان نده.یاد بگیر که کلمه ((نه))را مودبانهوسریع بگویی.

۱۶.مشکلات ومسایل را به عنوان فرصت هایی برای رشدوتکامل بنگر.

۱۷.بخاطر داشته باش که یک ازدواج موفق به دوچیز بستگی دارد:۱.یافتن شخص مناسب.۲.شخص مناسبی باشی.

۱۸.اززندگی انتظار انصاف نداشته باش.

۱۹.در موردموفقیت خود،بامیزانی که از ارامش،سلامت وعشق بهره می بری،قضاوت کن.

۲۰.ماشینت را قفل کن حتی اگردر پارکینگ شخصی خودپارک شده باشد.

۲۱.هرگز با ظروف کثیف باقیمانده در ظرفشویی،به رختخواب نرو.

۲۲.درمدیریت زمان متخصص باش.

۲۳.به خاطرداشته باش که انچه که بازندگان نمی خواهند انجام دهند،برندگان انجام میدهند.

۲۴.کار با اره دستی وچکش رایادبگیر.

۲۵.بعدازظهرروزهای تعطیل چرتی بزن.

۲۶.پنج درصداز درامدت رابه بنیاد خیریه اختصاص بده.

۲۷.هنگامی که وسوسه میشوی که از والدینت،همسرت یا فرزندانت انتقادکنی،زبانت راگازبگیر.

۲۸.قدرت گذشت رادست کم نگیر.

۲۹.محتاط باش.هرگزبا کسی عمدا دشمنی نکن.

۳۰.هنگامی که اصلا وقتی برای سروسامان دادن برنامه هایت وجود ندارد،تلاشت رابیشتر کن.

۳۱.وقت خودراباورق بازی تلف نکن.

۳۲.قدرت عشق رادست کم نگیر.

۳۳.قبل از قضاوت به حرفهای طرفین خوب گوش فرا بده.

۳۴.با ذکر مشکلات خود مردم راخسته نکن.هنگامی که کسی ازتو می پرسدحالت چطور است بگو((فوق العاده خوب است)).هنگامیکه میپرسند،کارو بار چطوراست؟پاسخ بده((عالی،وهرروز بهتر میشود)).

۳۵.از حسددورباش.منبع بسیاری ازبدبختیها است.

۳۶.با همه مودب باش.

۳۷.بجای استفاده از کلمه ((مشکل))،سعی کن از کلمه ((فرصت استفاده کنی)).

۳۸.یادبگیر چگونه مخالفت کنی،بدون انکه مخالف جلوه کنی.

۳۹.درانجام دادن یک ایده خوب تاخیر نکن.فرصت ها به سراغ افراد دیگر هم میروند.موفقیت به طرف کسی می اید که اول اقدام کند.

۴۰.از کسانی که به تو اظهار صداقت میکنند،حذرکن.

جکسون براون

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 17:1 ] [ بابی ]

[ ]

*دعاهای نورمن وینسنت پیل

 

نورمن وینسنت :یکی از دلایلی که از دعا هایمان پاسخی نمی گیریم آن است که در خواست می کنیم اما واقعا انتظار نداریم

 

نورمن وینسنت :لحظه ای که ایمان خود را با تقاضای خالصانه نشان دهید،وباور داشته باشید که دعا هایتان اجابت می شود،دعایتان اجابت شده است 

 

نورمن وینسنت : یکی دیگر از دلایلی که از دعا هایمان پاسخی نمی گیریم آن است که وقتی برای مثال برای  موفقیت دعا می کنیم پس از آن به شکست و نرسیدن فکر می کنیم 

 

نورمن وینسنت :اگر واقعا به خدا ایمان داشته باشیم و بر اساس قوانین «او» زندگی کنیم،دیگر لازم نیست بیهوده به جستجوی بر آوردن نیاز هایمان باشیم 

 

نورمن وینسنت :خداوند فرشتگانش را به حمایت از کسی قرار خواهد داد  که ذهنش را سر شار از اندیشه ی خدا نگاه دارد 

 


ادامه مطلب

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 15:8 ] [ بابی ]

[ ]

راز وزندگی:

هیچ تخته سیاهی در آسمان وجود ندارد که خدا هدف و مأموریت تو را در زندگی روی آن نوشته باشد. هیچ تخته سیاهی در آسمان نیست که روی آن نوشته شده باشد «نیل دونالد
والش، مرد خوش تیپی که در اوایل قرن بیست و یکم زندگی می کرد، کسی که...» همه کاری که من باید انجام بدهم این نیست که بفهمم اینجا چه کار می کنم و چرا اینجا هستم، که آن تخته سیاه را پیدا کنم و ببینم خدا واقعاً برای من چه سرنوشتی رقم زده است. این تخته سیاه واقعاً وجود ندارد. بنابراین هدف تو همان چیزی است که می گویی. مأموریت تو همان مأموریتی است که خودت به خودت می دهی. زندگی تو دقیقاً همان چیزی خواهد شد که خودت آن رامی آفرینی.

 

لذت، عشق، آزادی، شادی و خنده. همه چیزی که وجود دارد همین ها ست. اگر از یک ساعت نشستن و مدیتیشن کردن لذت می بری، خوب آن را انجام بده. اگر از خوردن یک ساندویچ پر چرب استیک لذت می بری، حتماً این کاررا بکن!

 

نیل دونالدوالش

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 14:42 ] [ بابی ]

[ ]

جملاتی ازاندرو متیوس:
هر جا كه هستيد، همانجا نقطه آغاز است؛ تلاش بيشتر امروز سازنده فرداي متفاوت شماست.

مهم نيست كه از كجا آغاز مي‌كني، مهم، آن نقطه‌اي است كه براي پايان دادن بر مي‌گزيني.

توانگران و تهيدستان، دو نگرش كاملاً متفاوت [ دگرگون ] نسبت به پول داشته‌اند. تهيدستان، آرزو مي‌كرده‌اند پول به دست آورند و توانگران، باور داشته‌اند كه به دست مي‌آورند.

خطاهايي كه برنده‌ها انجام مي‌دهند به مراتب بسيار بيشتر از خطاهايي است كه بازندگان انجام مي‌دهند و به همين دليل است كه آنها برنده‌اند.

ترس خرج كردن پول را از خود دور كن كه اين براي توانگر شدن داراي اهميت است. گاه و بي‌گاه براي خود پول خرج كن.

يك "انديشه"، يك "هيچ" نيست، بلكه "همه چيز" است. انديشيدن به خواسته‌هاي خود را ادامه بده، تا جايي كه به آنها دست پيدا كني.

برای اصلاح زندگی باید از درون خود اغاز کنیم.

 

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 14:9 ] [ بابی ]

[ ]

دوستت دارم(روی کراف)
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی ؛
بلکه برای آنچه که هستم ؛
هنگامی که با توام .
دوستت دارم ؛
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای ؛
بلکه برای آنچه که از من می سازی .
دوستت دارم ؛
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی ؛
دوستت دارم ؛
چون دست بر دل فسرده ام می نهی ؛
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی ؛
و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که ؛
تاکنون در ژرفا مانده بودند .
دوستت دارم ؛
چون یاریم می کنی ؛
که از تخته پاره های زندگی ؛
نه یک کپر ؛
که معبدی در خور بنا نهم .
کمک می کنی ؛
که کار روزانه ام ؛ نه یک سرشکستگی ؛
بلکه ترنم ترانه ای باشد .
دوستت دارم ؛
چون بیش از هر کیش و آیینی
به رویش من یاری رسانده ای .
فراتر از هر سرنوشتی ؛
شادی را به من ارزانی داشتی .
این همه را هدیه داده ای ؛
بی هیچ تماسی ؛ کلامی و یا اشارتی .
به این کار توانا گشته ای ؛
چون خود بوده ای ؛
شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 13:58 ] [ بابی ]

[ ]

قورباغه رابنویس:

برایان تریسی حدود دو ماه پیش کتاب جنجالی جدیدی به‌نام «قورباغه را ببوس!» عرضه کرد. این کتاب سال 2012 که توسط برایان و دخترش کریستینا نوشته شده، درباره روش‌های کنار گذاشتن احساسات منفی و داشتن شخصیتی شاد و باانگیزه صحبت می‌کند. در این کتاب به 12 روش خارق‌العاده برای تبدیل شرایط ناخوشایند به شرایط مثبت و مفید صحبت شده است. چند روز قبل ترجمه این کتاب را به‌پایان رساندم و به‌زودی چاپ خواهد شد.

رژیم جسمانی، نقش به‌سزایی در میزان سلامت و انرژی شما دارد. با خوردن خوراکی‌های متنوع تازه، سالم و باکیفیت و اجتناب از خوراکی‌های مضر، انرژی بیشتری خواهید داشت، مقاومت عمومی بدنتان در برابر بیماری‌ها افزایش می‌یابد، بهتر می‌خوابید و احساس سلامتی و شادمانی بیشتر می‌کنید.

همینطور رژیم ذهنی، تعیین‌کننده شخصیت، منش و تقریبا تمام اتفاقات زندگی‌تان است. اگر ذهن را با دیدگاه‌ها، اطلاعات، کتاب‌ها، گفتگوها، برنامه‌های شنیداری و اندیشه‌های مثبت تغذیه کنید، شخصیت مثبت‌تر و موثرتری را پرورش خواهید داد. تاثیر‌گذار‌ی و استدلال شما بهبود می‌یابد و اعتمادبه‌نفس و خودباوری بالاتری خواهید داشت.

افرادی که با کامپیوتر سروکار دارند، اصطلاح «ورودی بی‌ارزش خروجی بی‌ارزش تولید می‌کند» را استفاده می‌کنند. عکس این موضوع نیز صدق می‌کند، «ورودی خوب، خروجی خوب ایجاد می‌کند.»

وقتی صریح و شفاف تصمیم می‌گیرید که بر ذهن‌ کاملا مسلط شوید، تفکرات و احساسات منفی و محدودکننده را دور بریزید و شخصی کاملا مثبت‌اندیش شوید، اینجاست که می‌توانید شخصیت‌ خود را متحول کنید.

 

بهترین فرد ممکن باشید
تناسب ذهنی همانند تناسب اندام است. با آموزش و تمرین می‌توانید خودباوری و نگرش ذهنی مثبت بسیار بالایی را در خود پرورش دهید. برای این‌که شخصی کاملا مثبت‌اندیشی شوید هفت کلید وجود دارد:

1. گفتکوی درونی‌ مثبت: با خودتان مثبت صحبت کنید و گفتگوهای درونی خود را کنترل کنید. از عبارات تاکیدی مثبت، اول شخص و در زمان حال مانند «من خودم را دوست دارم!» «من می‌توانم!» «من احساس فوق‌العاده خوبی دارم!» و «من مسئول هستم!» استفاده کنید.

ما معتقدیم که 95 درصد احساسات‌ شما با گفتگو‌های دورنی خودتان، درطول روز شکل می‌گیرد. واقعیت تلخ این است که اگر عمدا و آگاهانه با خودتان، مثبت و سازنده صحبت نکنید، ناخودآگاه به چیزهای ناراحت‌کننده که باعث نگرانی و عصبانیت می‌شود، فکر می‌کنید.

همان‌طور که قبلا گفته شد، ذهن شما مثل یک باغچه است. اگر در آن، گل نکارید و از آن مراقبت نکنید، علف‌های هرز بدون هیچ تلاشی در آن رشد می‌کنند.

 

2. تجسم مثبت: شاید قدرتمندترین توانایی شما، توانایی «تجسم» و دیدن اهدافتان است، به‌طوری‌که انگار همین الان به‌تحقق رسیده‌اند.

تصویری هیجان‌انگیز و واضح از اهداف و زندگی ایده‌آل‌تان بسازید و بارها و بارها آن‌را در ذهن مرور کنید. تمام پیشرفت‌های شما در زندگی، با بهبود بخشیدن به تصویرهای ذهنی‌ شروع می‌شوند. هرچه خود را در درون‌تان ببینید، در دنیای خارج همان خواهید بود.

 

3. افراد مثبت‌اندیش: انتخاب درست کسانی‌که با آن‌ها زندگی می‌کنید، کار می‌کنید و تعامل دارید، بیشتر از هر عامل دیگری بر احساسات و موفقیت شما تاثیر می‌گذارد. همین امروز تصمیم بگیرید که با افراد برنده‌، مثبت، شاد، خوش‌بین و کسانی که در زندگی اهداف بزرگ دارند معاشرت کنید.

به‌هر قیمتی از افراد منفی‌ دوری کنید. این افراد، سرچشمه اصلی بیشتر ناراحتی‌های زندگی هستند. مصمم شوید که از هم‌اکنون، دیگر افراد منفی‌ و اضطراب‌آور را به‌زندگی‌تان راه ندهید.

4. خوراک ذهنی مثبت: سلامتی شما دقیقا به‌همان مقداری است که مواد غذایی سالم بخورید و به خودتان برسید. همین‌طور سلامت ذهنی و روانی شما به‌همان اندازه‌ای است که ذهن خود را به‌جای «شیرینی‌های ذهنی» با «پروتئین‌های‌ ذهنی» تغذیه کنید.

کتاب‌ها، مجلات و مقالات آموزنده، الهام‌بخش و انگیزه‌دهنده بخوانید. ذهن را با اطلاعات و ایده‌هایی که موجب تعالی و شادمانی می‌شوند و شما را نسبت به خود و آرزوهایتان مطمئن می‌سازند، تغذیه کنید.

هنگام رانندگی به مطالب شنیداری سازنده و مثبت گوش دهید. پیوسته به ذهن‌ پیام‌های مثبت وارد کنید که باعث می‌شوند بهتر بیاندیشید و بهتر عمل کنید و در رشته ‌کاری خود تواناتر و کارآمدتر باشید.

فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی آموزشی و مثبت تماشا کنید و در دوره‌های آنلاین شرکت کنید و مطالبی بخوانید که به دانش‌تان بیافزاید و به‌شما حس بهتری نسبت به خود و زندگی بدهد.

 

5. آموزش و پیشرفت درست: تقریبا در جامعه ما همه با منابع محدود و گاهی هم بدون سرمایه‌، دست‌به‌کار می‌شوند. تقریبا تمام درآمد افراد، ابتدا با فروش خدمات شخصی‌ حاصل می‌شود. تمام افرادی که امروزه در اوج هستند، زمانی در پایین‌ترین جایگاه‌ بوده‌اند و بارها و بارها شکست خورده‌اند و به جایگاه‌های پایین‌تر نزول کرده‌اند.

معجزه آموزش و پیشرفت شخصی‌ دراز‌مدت این است که شما را از فرش به عرش، از فقر به ثروت و از شکست به موفقیت و استقلال مالی می‌رساند. همان‌طور که جیم ران می‌گوید: «تحصیلات رسمی کمک می‌کند امرار معاش کنید، ولی آموزش‌های شخصی شما را ثروتمند می‌کند.»

وقتی خود را به یادگیری، رشد، بهتر شدن در افکار و فعالیت‌ها متعهد می‌کنید، کاملا بر زندگی‌ خود مسلط می‌شوید و سرعت رسیدن به اوج را به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای افزایش می‌دهید.

6. عادت‌های سلامتی مفید: از سلامت جسمانی خود حداکثر مراقبت را بکنید. همین امروز تصمیم بگیرید که تا سن 80 ،90 یا حتی 100 سالگی زندگی کنید و حتی در آن سن هم شاد و پرتحرک باشید.

غذاهای خوب، سالم و مغذی بخورید. کم و متعادل بخورید. یک رژیم غدایی عالی، تاثیری مثبت و فوری بر احساسات و تفکرات شما خواهد داشت.

تصمیم بگیرید به‌طور منظم ورزش کنید. حداقل 200 دقیقه در هفته را به پیاده‌روی، دو، شنا، دوچرخه‌سواری یا کار با دستگاه‌های ورزشی بپردازید. وقتی با برنامه و منظم ورزش می‌کنید، احساس شادمانی و سلامتی بیشتری دارید و نسبت به ‌فردی که تمام بعدازظهر را روی کاناپه می‌نشیند و تلویزیون تماشا می‌کند، خستگی و فشار روانی کمتری خواهید داشت.

به‌اندازه کافی، استراحت کنید. لازم است به‌طور منظم و به‌ویژه در زمان‌هایی که زیر فشارروانی و سختی هستید، باتری‌های انرژی خود را شارژ کنید. وینس لومباردی می‌گوید: «خستگی، همه ما را ترسو می‌کند.»

یکی از عوامل زمینه‌ساز احساسات منفی، عادت‌های مضر سلامتی خستگی، نرمش نکردن و کار‌و‌تلاش بی‌رویه است. در زندگی‌ به‌دنبال تعادل باشید.

 

7. انتظارات مثبت: داشتن انتظارات مثبت یکی از تکنیک‌های بسیار قوی است که با به‌کارگیری آن می‌توانید شخصی مثبت‌اندیش شوید و زندگی ‌مثبت‌تر و بهتری را تضمین کنید.

انتظارات شما، پیش‌گویی‌های شما از آینده‌ خودتان است. یعنی آنچه شما با اطمینان منتظرش هستید، به‌احتمال زیاد به‌دست خواهد آمد.

از آنجا که خودتان انتظارات را انتخاب می‌کنید، همیشه بهترین‌ها را بخواهید و انتظار موفقیت داشته باشید. هنگام ملاقات با افراد جدید، انتظار محبوبیت داشته باشید. انتظار دست‌یابی به اهداف عالی و خلق زندگی شگفت‌انگیز برای خودتان داشته باشید. وقتی پیوسته در انتظار اتفاقات خوب باشید، به‌ندرت ناامید می‌شوید.

منبع: مدیرسبز

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 13:38 ] [ بابی ]

[ ]

وقتی فکرمون زیادی درگیره چکار کنیم

اساساً فکر کردن کار خوبی است و با اینکه بعضی از مردم به ‌اندازه کافی اینکار را نمی‌‌کنند، برخی در این زمینه واقعاً زیاده ‌روی می‌کنند. از هر دو جنسیت زن و مرد در هر دو این دسته‌ها داریم. امروز می‌خواهیم درمورد کسانی حرف بزنیم که خیلی فکر می‌کنند.
بعضی‌ها آنقدر فکر می‌کنند که خود را خسته مضطرب و بیمار می‌کنند. این افراد گرایش دارند که هر مسئله ساده ‌ای را پیچیده، هر چیز آسانی را سخت و هر مشکل کوچکی را بزرگ و بغرنج جلوه دهند. آنها عادت دارند وقتشان را برای آنالیز بیش از حد هر چیز و هر کس هدر دهند. آنها متخصص تفسیر غلط حرف‌های همه هستند و اگر کوچکترین راهی وجود داشته باشد که احساساتشان جریحه ‌‌دار شود، آن را پیدا می‌کنند. حتی به دنبال آن می‌گردند.

آنها معمولاً افرادی وسواسی و ایدآلیست هستند. بیش از حد نگران می‌شوند. تقریباً درمورد همه چیز و همه کس. آنها سعی می‌کنند همیشه همه را خوشنود نگه دارند و می‌خواهند که تغییر ایجاد کنند اما این فرایند تغییر آنها را می‌ترساند. برای خراب کردن امیال و آرزوهایشان به بقیه آدم‌ها نیاز ندارند، خودشان هم خوب از پس آن برمی‌آیند. آنها همان‌هایی هستند که بیش از حد فکر می‌کنند.

اگر احساس می‌کنید خصوصیاتی که در بالا ذکر کردیم را در خود می‌بینید، احتمالاً شما هم به این دسته افراد تعلق دارید. در زیر نکاتی آورده‌ ایم که به شما کمک می‌کند با این مشکل خود کنار بیایید.

۱-از صبر کردن برای ایدآل هر چیز خودداری کنید. جاه‌ طلب بودن خیلی خوب است اما خواستن ایدآل غیرواقعبینانه و غیرعملی است. باید به دنبال پیشرفت مداوم باشید و برای دست یافتن به تغییرات مثبت تلاش کنید.

۲- فکر و خیال نکنید. روی فکر و خیال تکیه نکنید، برحسب واقعیات عمل کنید.

۳- فعال‌تر باشید. از تئوری بیرون بیایید و وارد عمل شوید. از همین الان! هر روز حداقل یک کار انجام دهید که شما را به هدفتان نزدیک‌تر کند. حتی اگر از آن واهمه دارید. اجازه ندهید ترس توانایی‌هایتان را پایین بیاورد یا بر زندگیتان حکومت کند.

۴- درست‌ترین سوال‌ها را از خودتان بپرسید. سوال‌هایی که شما را از نظر ذهنی در وضعیتی مثبت، عملی، کاربردی و متمرکز بر راه‌ حل قرار دهد. مشکل را درک کنید اما تمرکزتان بر راه‌ حل باشد.

۵- یک مدیر داشته باشید (یک مربی، دوست، یکی از آشنایان و …) که بازخورد مرتبط، خاص، معقول و غیراحساسی به شما بدهد. خودتان نمی‌توانید درمورد خودتان بیطرف باشید. این فرد باید کسی باشد که حرف‌هایی به شما بزند که باید بشنوید نه حرف‌هایی که دوست دارید بشنوید.

۶- برای اینکه از متوسط به عالی تبدیل شوید، برنامه بریزید و کاملاً به آن پایببند شوید. رفتارهای عالی خود را پیدا کنید و به آنها متعهد بمانید.

۷- دست از توجیه کردن برای کارهایی که نمی‌کنید بردارید. صادقانه تلاش کنید که تلاش صادقانه بسیار موثر است.

۸- دفترچه ثبت موفقیت داشته باشید. نوشتن افکار، تصمیمات، رفتارها و نتایجی که به دست می‌آورید راهی عالی برای حفظ نگرش، ایجاد تمرکز و انگیزه است. همچنین راه خوبی است که بفهمید چه چیزی برای شما موثرتر است.

۹- از افکارتان بیرون بیایید. جایی آرام و زیبا فرای افکارتان پیدا کنید. جایی که آرامش، امنیت، لذت و آزادی وجود داشته باشد. دست یافتن به این نیاز به تلاش و تمرین دارد اما با تمرین می‌توانید تقریباً در هر مکانی و هر زمانی اینکار را انجام دهید. تا زمانی که امتحان نکنیم نمی‌دانیم که دست از فکرکردن برداشتن چقدر سخت است.برای رفتن به فرای ذهنمان باید هرج‌ و‌ مرج ذهنمان را دور بریزیم. ذهن جای خسته ‌کننده‌ ای است و بعضی وقت‌ها لازم است که از آن به تعطیلات برویم. اگر با این ایده دست ‌و پنجه نرم می‌کنید، سعی کنید خودتان را در آهنگی که دوست دارید غرق کنید.

۱۰-بعضی از افکاری که در ذهنتان می‌چرخد باید بیرون ریخته شود، بعضی از آنها گیر کرده‌ اند و می‌ترسند بیرون بیایند. به افکار ذهنتان مثل یک بلوک آپارتمان نگاه کنید. به طبقه دوم این آپارتمان نگاه کنید، همینطور که در راهرو راه می‌روید، از پشت در آپارتمان شماره ۲۲ صدای پیرزن دیوانه می‌آید که، “اینطوری باید آنرا انجام می‌دادی دیوانه…!” کمی اینطرف‌تر، آپارتمان زن پر حرفی است که همیشه در خانه ‌اش را باز می‌گذارد و یکدفعه بیرون می‌پرد و حواستان را پرت می‌کند. انتهای راهرو مردی زندگی می‌کند که همیشه شما را می‌ترساند، “اگر می‌دیدی چقدر احمق به نظر می‌رسیدی دیگر هیچوقت آنکار را انجام نمی‌دادی.” این آدم‌ها درواقع آن افکاری هستند که میل و انگیزه شما را با احساس گناه و اضطراب از بین می برند. شناسایی این افکار خیلی ساده است، ساکنینی که خیلی وقت است اجاره خانه ‌شان را نپرداخته‌ اند و هیچ منفعتی برای شما ندارند و برای بقیه ساکنین خوب آپارتمان هم ایجاد مشکل می‌کنند و باید سریعاً آنها را بیرون بیندازید.

همین الان شروع کنید. آزاردهنده‌ ترین ساکنین آپارتمان را شناسایی کنید و حکم تخلیه ‌شان را تحویلشان دهید. اگر همکاری نکردند، گوششان را بگیرید و به زور بیرونشان کنید. این ساکنین خیلی وقت است که آنجا مانده‌اند و می‌دانند که چطور می‌توانند فریبتان دهند. اما شما تسلیم نشوید. یادتان باشد ساکنین عالی دیگری دارید که باید به آنها رسیدگی کنید.

بیرون انداختن این ساکنین جا را برای آوردن ساکنین بهتر باز می‌کند. این آپارتمان را از آنِ خودتان کنید. آن را دوباره به زندگی برگردانید. دکوراسیون آن را عوض کنید، حتی می‌توانید برایش استخر هم درست کنید. این آپارتمان مال شماست—این شما هستید که تصمیم می‌گیرید چطور آن را بازسازی کنید.

 

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 13:32 ] [ بابی ]

[ ]

جملاتی درباره ی عشق:
هرچه بیشتر ازدامنه های سرسبز عشق بالا بروی زندگی ات معنادارترمیشوداوازهای بیشتریدرفضای دلت مترنم خواهدشدوشوروسرمستی بیشتری را تجربه خواهی کرد.دراوج عشق به گل نیلوفرتبدیل خواهی شد.دراین اوج است که دیگر مرگ وزمان وذهن معنای خودراازدست میدهندوتوبه جاودانگی استحاله می یابی.دراوج عشق جایی که مرگبی معنا میشودترس وتشویق واضطرابنیز همچون سایه ای که در نوررنگ ببازدمحومیشوند.اگرذهن کنار گذاشته شوداضطراب نیز باان کنار گذاشته میشودوجای ان را اعتمادوخرسندی ووصال پر میکند.

عشق گلی کمیاب است وفقط بعضی اوقات می روید.کمیاب است زیرا فقط هنگامی اتفاق می افتدکه ترسی وجودنداشته باشدونه قبل ازان.یعنی عشق فقط برای افرادعمیقا روحانی،افراد مذهبی می تواندواردشود.روابط جنسی برای همه امکان پذیراست.اشنایی برای همه امکان پذیر است،اما عشق نه.

اگر انسانی بدون شناختن عشق بمیردهرگز زندگی نکرده است وفردی که عشق رادریافت دیگر نیازی به هیچ چیز نخواهدداشت.عشق یک گل کمیاب است وفقط بعضی وقتها می روید،میلیون ها نفر از مردم با این طرز فکر اشتباه،که فکر میکنند عاشقندزندگی میکنند انهاباور دارند که عاشقندولی ای فقط باوران هاست.

اینکه عالمی در درونمان باشدفرقی نمی کند ما فقط دنیای ماده واشیا را میشناسیم همه چیزرا میشناسیم الا خودمان رادنیا برایمان واقعی است پول واقعی است قدرت واقعی است ما حتی نمیدانیم چه کسی هستیم ایا هرگز باخود مواجه شده ایم ؟افکار بی شمارواحساسات فراوان حالت متفاوت و...دیواری به ضخامت دیوارچین را به دور خویش ساخته ایم وتمام سنگینی ان را در طول زندگی خود تحمل میکنیم واسرار امیز میشویم.رمزوراز ساخته دست بشراست.هستی سرزنده وشاداست.همانند یک اواز یک رقص وجشن مداوم در طول سال است.وقتی فعالیتهای ذهنی متوقف شوند.وقتی اگاهی خودرادرمرکز فردیت خود جمع کنیم.خواهیم دیددری به سوی دنیای دیگر باز میشود.روزی که در درونمان با خودتنها شویم به خانه امده ایم وتمام طبیعت وهستی ان راجشن میگیردباید تمام جهان انرا جشن بگیردبخشی از جهان روشن بین شده است.

یکی از اساسی ترین توهمات ادمی این است که گمان میکنندعشق را میشناسند به همین سبب ازتجربه عشق عاجز است.هرکسی میپندارد که میداند عشق چیست بنابر این نیازی به تجربه ان احساس نمی کند.به همین دلیل عشق با دنیای ما قهرکرده است.ما با عاشقانی روبروییم که از عشق تهی اند.والدین تظاهرمیکنندکه فرزندانشان رادوست دارند.شوهران تظاهر میکنند.همسران تظاهر میکنند.تظاهر وتظاهر.البته هیچ کس به عمداین کار رانمی کندبسیاری از انها نمی دانند که چنین می کنندوای کاش ازهمان ابتدا ادمها می اموختندکه عشق برترین هنر زندگی ست به جادو می ماندومعجزه میکند.ای کاش می اموختند که عشق را باید کشف کردبا ید برای ان زحمت کشید.باید به ژرفای ان رفت وشیوه ی ان رااموخت.

اوشو

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 13:6 ] [ بابی ]

[ ]

معجزه اعتماد به نفس:

هنگامی که برای اولین بار باکسی ملاقات میکنیددر چشم هایش نگاه کنید،نامتان را به وضوح بگوییدومحکم با اودست دهید.

طریقه به زبان اوردن نامتان هنگام معرفی خودبه دیگران معیاری است برای سنجش اینکه چقدر خودتان رادوست داریدوبه خود احترام میگذارید.

هرکجا که میروید پیش فرضتان این باشدکهموفق میشویدوانتظار داشته باشید که مورد محبت وتوجه دیگران قرار بگیرید.

شما بزرگترین معجزه ی طبیعت هستیدوهرگزنه درگذشته ونه در اینده نظیر شما نبوده ونخواهد بود.

لازم نیست که کسی غیر ازخودتان باشید.فقط کافی است از کسی که قبلا بوده بهتر باشید.

زندگی را با واژه های خودتان تعریف کنیدوهمیشه مثل بهترین کسی که می توانید باشیدزندگی کنید.

هیچ مشکلی وجود نداری که شما قادر به حل ان نباشید،هیچ مانعی وجود نداردکه شما قادر به از میان برداشتن ان نباشیدوهیچ هدفی وجود نداردکه شما قادر به رسیدن ان نباشید.

هرکاری که دیگریانجام داده باشد شما هم به احتمال زیاد می توانید انجام دهیدبه شرط ان که شدیدا طالب ان باشید.

هیچ کس بهتر ازشما نیست.فقط بعضی ازافراددر زمینه های بخصوصی بهتراز شما پرورش یافته اندودانش بیشتری کسب کرده اند.

اگر کاری ارزش انجام دادن داشته باشد،باید ان را شروع کنید،حتی اگر دراوایل کار نتوانیدان را به خوبی انجام دهید.

اگر کاری ارزش انجام دادن داشته باشدباید ان را باتمام وجود دنبال کرد.

برای رسیدن به هدفی که برای خود تعیین کرده اید می توانیدهرچه را که لازم است یاد بگیرید.

ذهن شما مثل ماهیچه عمل میکند.هرچه بیشتر ان را به کار گیرید قوی تر میشوید.

یکی از راههای پرورش اعتماد به نفس این است که حتی وقتی میتوان محتاطانه عمل کرد،شجاعانه وبا اعتماد به نفس عمل کنید.

انسان هایی که اعتماد به نفس دارندابتدا فکر میکنند،تصمیم میگیرندوعمل میکنند.

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 11:7 ] [ بابی ]

[ ]

نحوه ی نشستن دخترهادر تاکسی زمان قدیم وحال:

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 10:4 ] [ بابی ]

[ ]

جملات برگزیده اوشو(2):

زن ها بایددوست داشته شوندنه اینکه درک شوند.

وقتی مردم با ماموافقت میکنند،حتما دراشتباهیم.

ذهن زن هااز ذهن مردهاپاک تراست،زیرا به طورمرتب عوضش میکنند.

بعداز سی وپنج سالگی مردهاشروع میکنندبه اینکه راجع زن ها فکرکنند.پیش از این سن وسال،مردهااسیر احساسند.

موجودبشری هیچ وقت مشکلش راحل وفصل نمیکندـباان سر میکند.

پیش داوری مادرتمام افتضاح کاری هاست.

همان بلاکه ازان فرار میکنی به سرت می اید.

مهم نیست چه تصمیمات مهمی در طول یک روز میگیرید، مردم همان یک کار غلط شمارا به یاد خواهندداشت.

هیچ وقت پیشگویی نکن،چون اگرپیش گویی توغلط از اب در ایدهیچ کس فراموشش نمی کند،واگرراست درایدهیچ کس یادش نمی ماند.

این روزها مردم قادرنداز هرچیزی جان سالم به دربرند،الامرگ.

 

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 9:20 ] [ بابی ]

[ ]

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهید.
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگوییدبه ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
....

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کش ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.  به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 5:9 ] [ بابی ]

[ ]

نامه خدا حافظی گابریل گارسیا ماركز!!
«اگر خدا فراموش كند كه من فقط یك عروسك خیمه شب بازیم و به من فرصت بیشتری براي زندگی بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد، بهترین كاری كه میتوانم انجام دهم.»


شاید به زبان نياورم هر آنچه را كه میاندیشم اما قطعاً درباره هر چه میگویم اندیشه میكنم.


به هر چیزی ارزش مینهم نه فقط برای اینكه با ارزشند، بلكه برای آنچه آنها ارائه میكنند و بیان میدارند.


كمتر خواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید. برای هر دقیقهای كه چشمانمان را رویهم میگذاریم، شصت ثانیه روشنایی و نور را از دست میدهیم.


ادامه میدادم از آنجایی كه دیگران متوقف شدهاند و برمیخاستم وقتی كه دیگران میخوابند.


اگر خدا فرصت بيشتري براي زندگی به من میداد، سادهتر لباس میپوشیدم، در نور آفتاب غوطه میخوردم، برهنه خود را رها میكردم، نه فقط جسمم را بلكه روحم را نیز.


به مردم ثابت میكردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر میكنند چونكه پیرتر شدهاند عاشق شدن را قطع كردهاند ، چراكه آنها عملاً از همان زمانی كه عاشق شدن را متوقف كردهاند، شروع به پیرتر شدن كردهاند.


به كودكان دو بال میدادم، اما آنها را به تنهایی رها میكردم تا هر كدام بیاموزد كه چگونه با تكیه بر خود پرواز كند.


به فرد سالخورده، نشان میدادم كه آنها چگونه میمیرند نه با فرآیند مسن شدن بلكه با غفلت كردن.


چیزهای زیادی از شما یاد گرفتهام....
من یاد گرفتهام كه هر كسي میخواهد تا بر بالای كوه زندگی كند، اما فراموش میكند كه اصل مطلب همان چگونگی راه پیمودن است.


من یاد گرفتهام كه وقتی نوزادی تازه تولد یافته انگشت شست پدرش را چنگ میاندازد، برای همیشه در قلب او جا گرفته است.


من یاد گرفتهام كه یك فرد تنها وقتی میتواند به فردی دیگر از بالا نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك نماید.


مطالب زیادی را از همه شما آموختهام.

همیشه بیان كن، آنچه را كه احساس میكنی و انجام بده آنچه را كه فكر میكنی.


اگر من میدانستم كه امروز آخرین وقتی است كه شما را خواهم دید، شما را به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.


اگر من بدانم كه این دقایق آخرین دقایقی هستند كه من شما را خواهم دید، به شما میگفتم كه « دوستتان دارم» و به این فرض بسنده نمیكردم كه شما خود آنرا میدانید.


همیشه صبحگاهی هست كه در آن زندگی به ما فرصتی دوباره میدهد تا كارهای خوبی انجام دهیم.


به خودتان نزدیك باشید، به عزیزانتان،و به آنها بگوئید كه چقدر به آنها نیاز دارید و چقدر عاشقشان هستید و چقدر به آنها توجه دارید. زمانی را برای بیان این جملات بگذارید، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشكرم» و همه كلمات قشنگ و دوستداشتنی كه شما بلدید.


هیچكسی شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افكارتان را پیش خود بصورت راز نگه دارید، خودتان را وادار كنید تا آنها را بیان و ابراز دارید.


به دوستان و عزیزانتان نشان دهید كه چقدر به آنها علاقمندید.


این مطلب را به افرادی كه به آنها علاقمندید بفرستید.


اگر شما آنرا نفرستید، فردا هم مثل امروز خواهد بود.


و اهمیت نخواهد داشت یا ....


هم اكنون زمان ارسال آن است.


برای شما با بیشترین عشق و علاقه.

http://www.forum.98ia.com/t24230.html

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 4:31 ] [ بابی ]

[ ]

اخرین صبح:
این آخرین صبحه که تو این شهرکثیف از خواب پا میشم و دنبال خورشید میگردم.

چون آسمونخراشا آسمونو گرفتن.

این آخرین صبحه که صورتمو تو این آب کدر میشورم و سعی میکنم صورتی رو اصلاح کنم که حتی نمیشناسمش.

 

توی راهرو،موشها جولون میدن.

گندیدن زباله ها،به دماغم میرسه.

از آپارتمان پائینی،گریه بچه ها رو میشنفم.

این آخرین صبحیه که باید این گریه رو بشنفم.

من به شهر خودم بر میگردم.

 

این آخرین صبحیه که باید هوای سنگینو تنفس کنم.

با جماعت بجنگم،از ترافیک فرار کنم و ببینم که دنیا خاکستری تر میشه.

 

این آخرین صبحیه که قهوه مو وایساده میخورم و لبخند میزنم و صحبت میکنم با غریبه ای که سراغ کار خودش میره.

این شهر خشن،سرده و سهمی ازش نگرفتم.

از تلاش زیاد،خسته ام،خسته تر از اونم که مقابلش بایستم،تنها.

این آخرین صبحیه که باید باهاش بجنگم.

من به شهر خودم بر میگردم.

 

این آخرین صبحیه که این لباس کار روغنی رو میپوشم و ساعت میزنم و همون کاری رو میکنم که الان گفتم.

فرار میکنم،راه میفتم به طرف غروب،لم میدم کنار رادیوم،به خیال بوسههای دختری فرو میرم که آواز میخونه.

 

اون پائین،زیر زمین فریاد میکشه

وقتی که اینجا دراز کشیده ام و تو خیال رفته ام و به سقف نگاه میکنم،و نمیدونم کجای رویام غلط از آب دراومد،

این آخرین صبحیه که باید به این فکر کنم که به شهر خودم برگردم.

شل سیلوراستاین

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 0:28 ] [ بابی ]

[ ]

از روانشناسی رنگها چه میدانید؟

 

تعریف رنگ: در سال ۱۶۶۶، اسحاق نیوتن، دانشمند نامدار انگلیسی، کشف کرد که چنانچه نور خالص سفید از یک منشور عبور داده شود، به رنگ‌های قابل رؤیت تجزیه می‌شود. نیوتن همچنین کشف کرد که هر رنگ از یک طول موج منحصر به فرد تشکیل شده و قابل تجزیه به رنگ‌های دیگر نیست.

آزمایش‌های بعدی نشان داد که با ترکیب نورها می‌توان رنگ‌های مختلف را ایجاد کرد. برای مثال، نور قرمز در ترکیب با نور زرد، رنگ نارنجی را به وجود می‌آورد.

رنگی که بر اثر ترکیب دو رنگ دیگر به وجود آید را ترکیبی می‌گویند. بعضی از رنگ‌ها، مثل زرد و ارغوانی، در صورت ترکیب شدن، همدیگر را خنثی می‌کنند و نور سفید می‌سازند. این رنگ‌ها را نیز رنگ‌های مکمّل می‌نامند.

تاثیرات رنگ‌ها از نظر روان‌شناسی

با وجودی که اثر رنگ‌ها تا حدودی ذهنی است و در مورد اشخاص مختلف فرق می‌کند امّا برخی از تاثیرات رنگ‌ها دارای معنی یگانه‌ای در سراسر جهان هستند. رنگ‌هایی که در طیف رنگ‌ها در ناحیه قرمز قرار دارند به عنوان رنگ‌های گرم شناخته می‌شوند که این دامنه‌اش از احساسات گرم و صمیمانه تا احساس خشم و عصبانیت متغیر است.

رنگ‌هایی که در ناحیه آبی طیف قرار دارند، رنگ‌های سرد نامیده می‌شوند و شامل آبی، ارغوانی و سبز هستند. این رنگ‌ها معمولاً آرامش بخشند امّا گاهی نیز ممکن است احساس غمگینی و بی‌تفاوتی را به ذهن آورند.

روان‌شناسی رنگ‌ها به عنوان روش درمان

در برخی از فرهنگ‌های قدیمی، از جمله مصری‌ها و چینی‌ها، از رنگ‌ها برای درمان استفاده می‌شده است. این کار که گاهی به آن نور درمانی یا رنگ شناسی نیز گفته می‌شود هنوز هم به عنوان روش درمان جایگزین مورد استفاده قرار می‌گیرد.

در این روش:

•از رنگ قرمز برای تحریک بدن و ذهن و افزایش تمرکز استفاده می‌شود.

•از رنگ زرد برای تحریک اعصاب استفاده می‌شود.

•از رنگ نارنجی برای بالا بردن سطح انرژی استفاده می‌شود.

•از رنگ آبی برای کاهش درد و تسکین بیمار استفاده می‌شود.

•از رنگ نیلی برای تسکین ناراحتی‌های پوستی استفاده می‌شود.

[ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 23:55 ] [ بابی ]

[ ]